پرواز ابدی (یادنامه خلبان آزاده شهید محمدرضا احمدی)

شناختن و زنده نگهداشتن نام و یاد شهید خلبان آزاده رضا احمدی

ورود 57 خلبانان اسیر و مفقودالاثر به میهن اسلامی
ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: خلبان محمد رضا احمدی ، سالگرد ورود خلبانان آزاده ، سالروز ورود آزادگان ، سالروز ورود خلبانان آزاده در 24 شهریور ماه

 بیست و چهارم شهریور ماه سالروز آزادی و ورود غرور آفرین (57 خلبان اسیر و مفقودالاثر) از ناوگان هوایی ارتش ج.ا.ا به میهن اسلامی گرامی باد .

 رضا احمدی نیز در این روز همراه با سایر خلبانان آزاده به وطن بازگشت.به حق که چنین روزی بهترین روز تاریخ زندگی ما محسوب میشد.در زیر فیلم کوتاهی از ورود به جایگاه ایشان را میبینید و فیلم کامل آن در پستهای قبل قابل مشاهده است همچنین تعدادی از عکسهای ورود ایشان در پست ورود آزادگان در 24 مردادماه قابل رویت میباشد.  


 
دیدار امیر شاه صفی
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: خلبان محمد رضا احمدی ، دیدار امیر شاه صفی ، سالگرد ورود خلبانان آزاده ، سالروز ورود خلبانان آزاده در 24 شهریور ماه

به مناسبت سالگرد ورود خلبانان آزاده به میهن اسلامی، امیرسرتیپ شاه صفی "فرمانده معظم نیروی هوایی ج.ا.ا" و جمعی از همراهان، با خانواده رضا احمدی دیدار نمودند. در این دیدار از سایت حاضر بازدید به عمل آمد و مطالب مندرج در آن مورد بحث و تبادل نظر قرارگرفت.

 


 
احداث سالن اجتماعات علمی فرهنگی حضرت امام جعفر صادق(ع)
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: امام جعفر صادق(ع) ، خلبان محمد رضا احمدی ، سالن اجتماعات ، امام جمعه

بنا به وصیت خلبان محمد رضا احمدی مقرر بود بخشی از دارایی ایشان صرف امور خیریه شود. به همین منظور با درآمد حاصل از فروش منزل مسکونی ایشان در تهران و مشورت با امام جمعه محترم شهرستان آباده در خصوص انجام امر خیرونیاز این شهرستان، مقرر شد سالن اجتماعات علمی فرهنگی جنب حوزه علمیه حضرت امام جعفر صادق(ع) این شهرستان احداث شود که این امر به همت مادر گرامی ایشان و توسط برادرشان  انجام شد. سالن مذکوربا مساحتی معادل 850مترمربع شامل: سالن،سن، کتابخانه و سه باب مغازه (برای تامین مخارج آینده آن) دراواسط سال1374(مصادف با سالگرد آزادی ایشان)شروع به احداث و درپایان سال1375(مصادف با مراسم سالگرد عروج ملکوتی آن عزیز) تکمیل و مورد بهره برداری قرارگرفت که ازاین بنا برای مناسبتها و همچنین سوگواریها و ...استفاده و بهره برداری به عمل می آید.


افتتاح پروژه توسط مادر و برادر ایشان(سال 1374)باحضور جناب حجه الاسلام موسوی خراسانی امام جمعه شهرستان آباده


 بنای تکمیل شده در سال 1375


 
عقابی رها شده از بند(پرواز ابدی)
ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عقابان دربند ، پرواز ، رضای غریب ، سالروز ورود خلبانان آزاده در 24 شهریور ماه

شهریورماه هرسال، یادآور آزادی از بند اسارت عزیزی است که در مهرماه سال 59  از پایگاه همدان هواپیمایش به پرواز درآمد و10 سال بعد در24 شهریور ماه سال 69 در همان پایگاه از دوش همرزمانش به زمین فرود آمده دفتر ماموریتش را امضا نمود و نوشت، اینک پس از ده سال هواپیمایم بر زمین نشست و ماموریتم به خوبی به پایان رسید.

رضا مفقودالاثرو اسیر شد تا آزاده باشد همو که در دوران اسارت ده ساله اش سختی ها و شکنجه ها را برای اعتلای اسلام و وطن به جان خریدو به گفته خودش دفاع از وطن و ناموس برای رضای خدا را سر لوحه اعمالش قرارداد رضا برای رضای خدا ،دفاع از ناموس و خاک وطن جنگید.

او خلبان آزاده ای بود که نامش را عقابی رها شده از بندها می نامم چرا که در عرض 4 ماه از دو بند رها شده و بسوی حق به پرواز درآمد ، بند اسارت و بند دنیای فانی. 24 دی ماه همان سال یادآور تلخ آزادی از بند دنیایی اوست که پرواز ابدی را آغاز نمود.

تو که پس از ده سال اسارت و شکنجه دژخیمان بعثی عراق هواپیمایت دوباره بر فراز آسمان وطن به پرواز در آمده بود چه دیدی که چنین زودپرواز را بر قرار ترجیح دادی؟

هر روز عبور خاطرات، تو را در خاطرم تداعی می‌کند. لحظه‌های شیرین گذشته است، با تو بودن برایمان چه سعادتی بود. حتماً آن روزها را به یاد داری که پای سفره افطار می‌نشستیم. چقدر زود سفره‌مان معطر به نام و ذکر الهی می‌شد، به خاطر داری که به چه شوقی روزه داری و نمازخواندن را به من آموختی و آن را چون امانت مقدس به من سپردی، حالا که بر سجاده نیایش می‌ایستم احساس می‌کنم که در کنار تو قامت بسته‌ام، می‌دانم که تو رفتی تا نماز برایمان بماند، دنیا برای تو حقارت تلخی بود که نتوانست عظمت روح تو را درک کند. تو به آسمان‌ها پیوستی و ندا سر دادی که چنین قفس نه سزای چون من خوش الحانی است، روم به روضه رضوان که مرغ آن چمنم. تو باید می‌رفتی. تو عاشقی بودی که به وصال می‌اندیشیدی رضای عزیز تو نیستی و خاطرات شیرینت انیس جاودان ماست اما راستی تو در آن سوی مرزهای خاکی، در ملکوت عشق چه دیدی که در ترک هستی درنگ نکردی وما خاک‌نشینان را در حسرت خویش واگذاشتی....


 
قسمتی از وصیت نامه رضا احمدی
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: قسم نامه خلبانی ، ایثارگران ، آزادگان ، خلبان رضا احمدی

درراستای اعتقادات ،ایمان و قسم نامه خلبانی، قسمتی ازوصیت نامه رضا احمدی که به مناسبت اولین سالگرد ورود آزادگان (توسط  ستاد رسیدگی به امور آزادگان شهرستان آباده) منتشر شده بود را میخوانید.(ضمناً متن کامل وصیت نامه ایشان در پست های قبل قابل رویت است.)


 
سرود بچه های آباده به مناسبت ورود آزادگان سرافراز
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: خلبانان آزاده ، سالروز ورود آزادگان ، گروه سرود آباده ، ایثارگران

گروه سرود آباده، به مناسبت ورود آزادگان، در مقابل رضا قبل از سخنرانی ایشان در خطبه های نماز جمعه (شهریورماه سال 69 چند روز پس از ورود ایشان)سرود خوش آمدی به وطن را اجرا کردند که در زیر میشنوید:

خوش آمدی به وطن همسنگر آزاده ام        خوش آمدی به وطن یوسف گم گشته ام

بوی گندم بوی باران میدهی                        بوی عطر تازه نان می دهی

بوی کندوهای شیرین عسل                        بوی گلهای بیابان می دهی

خوش آمدی به وطن همسنگر آزاده ام        خوش آمدی به وطن یوسف گم گشته ام

بوی عاشورای خونین حسین          بوی گلزار شهیدان می دهی

بوی گلگون جاودان سربه دار           بوی مردی بوی ایمان می دهی

بوی مسجد بوی قرآن می دهی      بوی سالار شهیدان می دهی

سخنرانی قبل از خطبه های نماز جمعه آباده (اولین جمعه پس از آزادی) 


 
مجموعه عکسهای خلبان رضا احمدی پس از آزادی (2)
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: خلبان رضا احمدی ، خلبانان آزاده ، سالروز ورود آزادگان ، سالروز ورود خلبانان آزاده در 24 شهریور ماه

 

دیدار و سخنرانی رضا احمدی در جمع ارتشیان پایگاه شیراز(جناب تیمسار براتپورفرمانده وقت پایگاه شیراز وهمراهان)

 

سخنرانی در فرمانداری آباده سال 1369 پس از آزادی

دیدار با مردم

وطنم ای شکوه پابرجا      در دل التهاب دورانها             کشور روزهای دشوار                 زخمی سربلند بحرانها               ایستادی به جنگ رودررو            خنجر از پشت می زند دشمن          وطنم ای شکوه پابرجا

گویی از ما در نهان بر ما              وطنم پشت حیله را بشکن         وطنم ای شکوه پابرجا                در دل التهاب دورانها   رگت امروز تشنه عشق است                    دل رنجیده خون نمی خواهد            دل تو تا ابد برای تپش                دگر عشق و جنون نمی خواهد   شرم بر من اگر حریم تو         پیش چشمان من شکسته شود              وای بر من اگر نبینم چشم         رو به رویای عشق بسته شود                    وطنم ای شکوه پابرجا                در دل التهاب دورانها                   کشور روزهای دشوار           زخمی سربلند بحرانها               از تب سرد موجهای خزر             تا خلیجی که فارس بوده و هست         می شود با تو دل به دریا زد         می شود با تو دل به دنیا بست                          وطنم                                    (سالار عقیلی)


 
بوسه برخاک وطن باید زد(عکسهایی از ورود به میهن اسلامی و منزل)
ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: رضا ، خاک وطن ، سالروز ورود آزادگان ، سالروز ورود خلبانان آزاده در 24 شهریور ماه

آری برادرنازنینم تن رنجور تو داغ غربت داشت تا اینکه دگر بار پای بر این تربت پاک گذاشتی و لب بر این خاک افلاکی.تو حتی آن زمان که اسیر دست دشمن بودی برای ما سرمشق آزادگی بودی تو با اسارت غریبه بودی...

 ورود به پایگاه اصفهان( بالا آزاده حسن نجفی،نشسته از چپ رضا احمدی نفروسط همراه جناب حسن نجفی و سمت راست مرحوم پرویز کاظمی همراه رضا(پسر خاله))

ورود به پایگاه شیراز و استقبال

ورود به شهرستان آباده

ورود به منزل لحظه دیدار با پدر

در حال بوسیدن دست پدر

رضا حتی در ازدحام جمعیت به تک تک افراد وکودکان نیز توجه داشت

اولین وضو در شب آزادی و ورود به خانه


 
سالروز ورود آزادگان به میهن اسلامی گرامی باد.
ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: شهریور ، سالروز ورود آزادگان ، خلبان رضا احمدی ، یا امام رضا

 بیتی که نام و یاد تو در آن نوشته شد...

یک بیت ساده نیست، که بیت المقدس است!

مرداد ماه هر سال یادآور سالروز ورود آزادگان عزیزمان به میهن اسلامی است که یادشان را گرامی میداریم.

تاریخ 26 مرداد سال 1369 روز ورود آزادگان به میهن اسلامی بود. این روز و روزهای پس از آن، یاد و خاطره‌های خوش وصل بود؛ وصل مرواریدهای گهرباری که در دریای پرتلاطم فشار و رنج، شکنجه و عذاب، در صدف محکم ایمانشان، استقامتی بی نظیر را از خود نشان دادند.

این غرور آفرینان میهن اسلامی، هر یک کتابی ناخوانده هستند مملو از شنیدنی‌های صبر و پایداری، ایثار و فداکاری، صلابت و اقتدار که حتی در کنج قفس تنگ اسارت، ظلم ستیزی خود را به گوش اهریمنان و دیوسیرتان فریاد کشیدند.

یاد و خاطره هر یک از این پرندگان ازاد شده از قفس درسی است از شهامت و استقامت، تا آیندگان این مرزو بوم، آنان که جنگ را نه در جبهه‌ها و میدان‌های نبرد، بلکه در لابه لای اوراق تاریخ به نظاره خواهند نشست، بدانند که غنودن بر بستر آرام و امنیت و اقتدار، به ازای پرداخت بهای گران بدست امده که اگاهانه در کام جنگ نابرابر و خانمان سوز جهیدند تا سایه‌ی شوم دشمن را از جای جای دیار اسلامی بزدایند.

در خیل آزادگان سرافرازمان، تعدادی از دلاورمردان تیزپرواز نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران نیز وجود داشتند که پس از بروز رشادت‌ها و ایثارگری‌ها، چون "عقابان دربند" به دام صیادان بعثی عراق گرفتار آمدند. واژه‌ها از بیان  خاطرات تلخ و شیرین این دلاورمردان عاجزند. )خبرگزاری دفاع مقدس(

رضا احمدی عزیز آزاده ای که به همراه سایر خلبانان آزاده (57 خلبان اسیر و مفقودالاثر) در 24 شهریورماه 69 (آخرین گروه آزادگانی که درآن سال آزاد شدند) آزاد شد.

در زیر قسمتی از " فیلم ورود ایشان به میهن اسلامی و استقبال در پایگاه هوایی شیراز " را نظاره خواهید کرد.

" بخشی از فیلم ورود آزاده قهرمان رضا احمدی به شهرستان آباده پس از آزادی "

هرچند کیفیت فیلمها چندان خوب نیست ولیکن این دو فیلم تنها فیلمهای پیدا شده از ورود به میهن این عزیز می باشد.با تشکر از تهیه کننده و ارسال کننده آن


 
شب قدر و انتقال اسرا به طبقه پایین ابوغریب در ماه مبارک رمضان
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: ماه مبارک رمضان ، لیله القدر ، شهادت مولای متقیان علی ع ، عید سعید فطر

در 20 تیرماه سال 1361 ، 19نفر از اسرا را پس از یکسال و نیم که از سایراسرا جدا بودند(1)  از طبقه دوم به طبقه هم کف ابوغریب منتقل کردند که مصادف با شب قدر و ایام شهادت امیرمومنان علی (ع) بوده است و همان شب به برگزاری دعا و نیایش پرداختند.

در دست گرفتن یک برگ از قرآن دستنویس که توسط جناب فرشید اسکندری نوشته شده بوده و تلاوت آیات سوره قدر توسط جناب داوود سلمان و ترجمه آیات تلاوت شده و شواهد از قرآن توسط رضا احمدی، که به بیان تفسیر سوره دخان و کمک گرفتن از آیات دیگر قرآن و معنا و تعبیر کردن کلمه قدر توسط ایشان ،به تقدیر امور بندگان و استجابت دعای خواسته شده، منزلت دادن به انسانها و عبادت و قدر دانستن پرداخته میشود.

درزیر فایل شنیداری این نوشتار را اززبان ناخدا شفیعی خواهد شنید:

شایان ذکر است که پس از گذشت 34 سال از تاریخ قوف الذکر درحال حاضر که تصمیم به گردآوری مطالب شده است شبهای قدر تقریبا مصادف با همان شبهای قدر سال 61 می باشد.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------1)امیر اوشال نیز از همرزمان رضا که مدت 10 سال اسارت را با ایشان گذراندند درباره این زندان‌های انفرادی عراق می‌گوید: «ما 19 نفر از این 57 نفر به مدت یک سال ‌و نیم آفتاب ندیدیم. پس از آنکه بعد از این یک سال و نیم اجازه حضورمان در یک حیاط کوچک آفتابگیر داده شد، طاقت تحمل آفتاب را نداشتیم. حالت تهوع و بی‌هوشی به بچه‌ها دست داد. رنگ‌ها پریده و قیافه‌ها تغییر کرده بود؛ پس از حدود 10 دقیقه تحمل نور آفتاب را نداشتیم دوباره به همان سلول‌ها بازگشتیم».(به نقل ازسایت باشگاه خبرنگاران)

(که در 20 تیرماه سال 61 مصادف با ایام شب قدر ماه مبارک رمضان از طبقه دوم به طبقه هم کف منتقل میشوند.)


 
عکسهای مستند از انهدام پل
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عکسهای مستند ، خلبان محمد رضا احمدی ، انهدام پل دراولین روزهای جنگ تحمیلی ، دفاع مقدس

عکسهایی مستند،  در حال انهدام پلی در عراق " روز های آغازین جنگ تحمیلی"


 
بخشی از خاطرات سقوط خرمشهر
ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: سقوط خرمشهر ، آزادسازی خرمشهر ، خلبان رضا احمدی ، عملیات بیت المقدس

به یاد دارم که در اولین شب پس از آزادی رضا(شب 26 شهریور سال 69) در حالیکه قصد اقامه نماز داشت از ایشان سوال کردم برای چه به جنگ رفتید : و ایشان در پاسخم چنین گفت صدام به خاک ما تجاوز کرد و ما "فقط برای رضای خدا و دفاع از ناموس و سرزمینمان" جنگیدیم. این پاسخ  تا مدتها ذهنم را به خود مشغول کرده بود، تا اینکه درراستای تحقیقاتی که انجام میدادم به موضوع سقوط شهرهای مرزی در روزهای آغازین جنگ از جمله خرمشهر رسیدم. و در طی تحقیقاتم به خاطرات اسارت و مقاومت آزادگان و ایشان برخورد کردم. که در پست "تو که بودی که آزادگان تو را آزاده نامیدند" آمده است ...در زیر بخشی از خاطرات عنوان شده ازمنابع مختلف در خصوص سقوط خرمشهر آورده شده است:

تاریخ هنوز هم از گفتن آن چه بر خرمشهر گذشت، ناتوان است. نظامیان عراقی پس از تصرف مناطق اشغال شده از هیچ جنایتی فرو گذار نکردند. روز بیست و چهارم مهرماه 59، نود درصد شهر به تصرف بعثی ها در آمد. پادگان دژ که محل سکونت خانواده های ارتشی بود، سقوط کرد. مسجد جامع در آستانه ی سقوط قرار گرفت. نظامیان عراقی خیابان چهل متری را گرفته بودند، اما خیلی ها از این جریان خبر نداشتند و در دام دشمن افتادند. ده، دوازده نفر از خواهرانی که در مسجد جامع آشپزی می کردند سوار یک تویوتا وانت شدند تا به عقب بروند که در خیابان چهل متری، یک خمپاره کنار ماشین شان خورد و تعدادی از خواهران به شهادت رسیدند.  
یکی از خواهران مجروح تعریف می کرد:"همین طور که روی زمین افتاده بودیم و خون از جراحات مان می رفت چند سرباز عراقی با لباس کماندویی را دیدم که به سمت ما می آمدند. من و دو سه نفر دیگری که زنده مانده بودیم، خودمان را به مردن زدیم چرا که می دانستیم این متجاوزان به هیچ چیز اعتقاد ندارند. یکی از آن ها آمد و چند ضربه به ما زد. فکر کرد که همه ی ما مردیم، بعد در کمال وقاحت دست تجاوز به سمت پیکر مطهر و خونین یکی از خواهران شهید ما دراز کرد. 
 این گونه وحشی گری ها یکی از طبیعی ترین رفتارهای نظامیان بعثی عراق بود. یکی از نظامیان عراقی که خود در اشغال خرمشهر حضور داشته می گوید: "من و دو سه نفر دیگر کار گشت زنی را شروع کردیم ... همه (مردم) یا رفته بودند و یا کشته شده بودند. یکی از جنازه هایی که توجه مرا به خود جلب کرد، زن جوانی بود که به نظر حدوداً 20 ساله می آمد. احتمالاً تازه کشته شده بود، چون خون تازه ای در کنارش جریان داشت. لباس های این زن سیاه بود. از همین لباس هایی که زنان عرب می پوشند... ما به دلیل در امان بودن از گلوله و برای یافتن غذا وارد خانه ها می شدیم. در یکی از خانه ها قابلمه ی گرم هنوز روی چراغ بود. صاحب خانه برای نهار کله پاچه داشت، ولی فرصت نشده بود، تا آن را مصرف کند...، البته قبل از این که به قابلمه دست پیدا کنیم، من متوجه غیبت نفر سوم شده بودم. نگرانی بیش از حد من و همراه دیگرم، فاضل عباس، مرا بر آن داشت تا راه آمده را برگردیم. وقتی به نزدیکی کوچه ای که جنازه ی آن دختر جوان را دیده بودیم رسیدیم، من صحنه ی وحشتناکی دیدم. فاضل عباس هم دید. منظره ی چندش آوری بود. نفر سوم که به دنبالش می گشتیم در حال زنا کردن با جسد آن دختر بود. من از فرط ناراحتی به او حمله کردم. فاضل عباس می خواست او را بکشد، من اجازه ندادم. گریه و التماس تنها کاری بود که از او بر می آمد، او به ما گفت: این ها آتش پرست هستند و این کار نباید با آن ها اشکالی داشته باشد.
 اگر چه، چند دقیقه بعد آن فرد متجاوز براثر گلوله ی خمپاره تکه تکه شده، اما تجاوز به شرف و ناموس این مردم چیزی نبود که به راحتی بشود از کنار آن گذشت. به هر حال آنان که با خیانت خود مسبب این اعمال شدند باید بهتر بدانند بر خرمشهر چه گذشت. یکی دیگر از اسرای عراقی می گوید: "یکی از دوستانم تعریف می کرد، چند نفر از افراد تیپ کماندویی 33 در همان روزهای اوایل اشغال خرمشهر وارد خانه ای می شوند، تا آن جا را بازرسی کنند، اما با یک نوازدی که در گهواره گریه می کرد روبه رو شدند... نوزاد را به مقر فرماندهی تیپ آوردند و از فرمانده خواستند او را به یکی از پرورشگاه های بغداد یا شهرهای دیگر عراق بفرستد تا این نوزاد زنده بماند. فرمانده خشمگین می شود و از آن ها می خواهد بچه را زمین بگذارند. فرمانده تیپ با لگدی که به آن نوزاد می زند و چند متر آن طرف تر پرتش می کند، آن نوزاد را متلاشی کرد... تمام رودهایش بیرون ریخته و مغزش متلاشی شد. "
 از زنده به گور کردن چهارده نفر از مردم بی دفاع که دستاشان از پشت بسته شده بود، که بگذریم آن چه روح انسان را آزاده و ملول می کند ماجرای دیگری است.
ستوان دوم نصر که هم شهری صدام بود، از نقطه ی نامعلومی هدف گلوله قرار گرفت. به تلافی آن، سرگرد زید یونس دستور داد روستایی که احتمال تیراندازی از آن جا بود را طوری بکوبند که "حتی یک نفر زنده نماند."
 " ما وقتی وارد روستا شدیم دیدیم، که عده ای از اهالی بر اثر گلوله های توپ خانه کشته شده اند... بیش ترمجروحین اسیر، زن بودند و تعدادی هم بچه ی کوچک به همراه داشتند. یکی از این زن ها حامله و دیگری هم قلم هر دو پایش شکسته بود که از پشت نفر برآویزان بود... در مقر ما یک پزشک بود، که درجه ی ستوان دومی داشت. این دکتر وقتی اسرا را دید دستور داد تا زن ها و بچه ها را برای مداوا پایین بیاورند. اولین زنی که پیاده شده همان زن حامله بود. او را داخل خودرویی که چهار تخت و برانکارد داخل آن بود، بردند. وقتی سرگرد زید متوجه شد که می خواهند اسرا را مداوا کنند به طرف دکتر رفت و فریاد کشید:
زید: چه کسی دستور این کار را به تو داده است؟
دکتر: من خواستم آن ها را پیاده کنند.
زید: من می خواهم که با نمایش این افراد عاطفه ی سربازانم را نسبت به ایرانیان از بین ببرم، ولی این عمل تو نتیجه ی کارم را پایمال خواهد کرد.
سرگرد زید یونس، بلافاصله به طرف یکی از سربازان رفت و سرنیزه ی او را گرفت و به طرف آن زن حامله هجوم برد. وقتی به او نزدیک شد، سرنیزه را داخل شکم آن زن فرو برد. صحنه ای عجیب و باورنکردنی بود."
 لازم به گفتن نیست که نظامیان ارتش عراق وسایل مردم خرمشهر را غنایم جنگی می دانستند. یکی از اسرای عراقی می گوید: " من در خیابان کویت شهر بصره مغازه ی بزرگی را دیدم که اموال خانه های خرمشهر را می فروخت و نظامیان ما که در خرمشهر بودند اموال غارت شده ی خرمشهر را به او می فروختند. عده ای از جوانان بصره هم مشتری موتورسیکلت های خرمشهری بودند، البته بسیاری از اهل بصره هم می دانستند که حرام است." 
منبع: نرم افزار چند رسانه ای" خرمشهر، شهر مقاومت

(با مرور چنین خاطراتی به عظمت هشت ساله دفاع مقدس و مفقودالاثری ده ساله برادر عزیزم وزحمات و مقاومت سایر آزادگان و رزمندگان میهنم افتخار کردم.)

بخشی از فیلم عملیات بیت المقدس و آزادی شکوهمند خرمشهر در طی این آزادی 19000 نیروی عراقی به اسارت نیروهای ایرانی درآمدند.


 
خرمشهر از اسارت تا رهایی
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: سقوط خرمشهر ، آزادسازی خرمشهر ، هشت سال دفاع مقدس ، عملیات بیت المقدس

خرمشهر آزاد شد. این خبر نتیجه عملیات بزرگى با عنوان بیت المقدس بود که با نیرویى متشکل از دلیرمردان نیروى زمینى ارتش جمهورى اسلامى ایران، جان برکفان سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، سلحشوران بسیجى و با پشتیبانى نیروهاى هوایى و دریایى ارتش، جهاد سازندگى به مدت 26 روز از 10 اردیبهشت ماه1361تا 3 خرداد همان سال به اجرا درآمده بود. این نبرد درخشان ترین فصل کارنامه عملیاتى نیروهاى مسلح جمهورى اسلامى ایران در کل 8 سال دفاع مقدس بود....

از وقتی که تصمیم به تحقیق در خصوص موارد ذیربط این سایت گرفتم و به مطالبی که تا قبل از آن نمیدانستم دست یافتم برایم سقوط و آزادی خرمشهر رنگ و بویی دیگر گرفت بنابراین امروز که سالروز شکوهمند آزادی خرمشهر است مناسب دیدم مطالبی برگرفته از منابع مختلف را یادآوری نمایم.همچنین میتوانید با مراجعه به پست "تو که بودی که آزادگان تو را آزاده نامیدند" نقش و استقامت اسرای عزیزمان و رضا را هم در برخورد با فیلم سقوط خرمشهر(محمره) که از سوی عراقی ها برایشان پخش شده بخوانید و بشنوید.

خرمشهر چگونه سقوط کرد؟

ارتش عراق در 3 محور اصلى زیر پیشروى خود دراستان خوزستان را آغاز کرد:

1 ـ جبهه غرب دزفول و شوش

2 ـ جبهه بستان ـ سوسنگرد و هویزه

3 ـ جبهه اهواز و خرمشهر

در جبهه اهواز و خرمشهر، ابتدا لشکر5 مکانیزه از سپاه 3 عراق با استفاده از محورهاى زیر ، اهواز و خرمشهر رامورد هجوم قرار داد:

ـ محور بصره ، تنومه، کوشک، جفیر، اهواز

ـ محور بصره ، تنومه ، پاسگاه زید، ایستگاه حسینیه، پادگان حمید، اهواز

ـ محور بصره ، تنومه ، شلمچه ، پل نو، خرمشهر

زمانى که دشمن با مقاومت دور از انتظار رزمندگان ایثارگر ایرانى در محور شلمچه روبه رو مى شود ، تصمیم مى گیرد خرمشهر را از سمت شمال تحت فشار قرار دهد. از این رو، عناصرى از لشکر 5 مکانیزه عراق در امتداد جاده آسفالته اهواز ـ خرمشهر از شمال به جنوب نیروهاى مدافع خرمشهر را مورد هجوم قرار مى دهند. اما زمانى که دشمن احساس مى کند قادر نیست با لشکر 5 مکانیزه اهواز و خرمشهر را تصرف کند، عناصر لشکر 3 زرهى را که در احتیاط سپاه 3 قرار داشته است، در منطقه خرمشهر وارد عمل کرده، لشکر 5 مکانیزه را مأمور تصرف شهر اهواز مى نماید. علاوه بر بمباران هوایى آبادان و تأسیسات دریایى و ترمینال گمرک خرمشهر ، در مرز زمینى فشار دشمن از جبهه شلمچه آغاز شد و نیروهاى ارتش بعث بعدازظهر روز 31 شهریور تلاش کردند شلمچه را اشغال کنند.بدین منظور تا ساعت 18 آن روز پاسگاه را محاصره کردند ولى نیروهاى مدافع پاسگاه که ترکیبى از عناصر نیروى زمینى ارتش، ژاندارمرى و نیروهاى مردمى بودند، موفق شدند عناصر دشمن را از حوالى پاسگاه دور سازند. این پایدارى شجاعانه کاملاً برخلاف انتظار نیروهاى عراقى بود، زیرا ظاهراً به آنها تفهیم شده بود که به محض عبور از خط لوله به جز مقاومت مرزى بسیار ضعیف، دیگر مقاومتى روبه روى آنها نخواهد بود و به سادگى خواهند توانست به اهداف تعیین شده دست یابند. ولى در همان برخورد اول خلاف این وعده براى سربازان عراقى ثابت شد. از سوى دیگر، حوادث روز 31 شهریور سبب آمادگى نسبى نیروهاى ایرانى در مواضع پدافندى مرز شد.حملات متجاوزان عراقى براى تصرف خرمشهر روز اول مهرماه سال 59 نیز ادامه یافت، اما با وجود برترى کامل متجاوز ، نیروهاى دشمن موفقیت چندانى کسب نکردند و نتوانستند مقاومت نیروهاى ایران را در خط مرز درهم بشکنند و مجبور به توقف درمواضع نزدیک مرز شدند.براساس گزارش هاى پایگاه هاى دریایى و هوایى ایران درخلیج فارس و کرانه آن در روز اول مهرماه، 11 فروند هواپیماى میگ و6 فروند ناوچه لوزا متعلق به ارتش عراق در نیروهاى هوایى و دریایى منهدم شدند و نیروى دریایى ایران کنترل کامل تنگه هرمز را به دست گرفت.

با وجود فشارهاى خردکننده ارتش عراق ، متأسفانه به دلیل شرایط موجود نیروى قابل توجهى درمقابل هجوم وحشیانه ارتش بعث عراق وجود نداشت و نیروهاى موجود فقط مى توانستند نقش نیروى پوشش را ایفا کنند و این درحالى بود که در پشت سر آنها نیروى عمده اى که عهده دار دفاع از مواضع اصلى شود، وجود نداشت.

بدین ترتیب بودکه مسئولان متوجه شدند با یک لشکر زرهى (92 زرهى اهواز) آن هم با کمیت و کیفیت نه چندان مطلوب نمى توان در 500 کیلومتر از کرانه اروندرود تا دهلران در مقابل تجاوز چندین لشکر زرهى و مکانیزه عراق پایدارى کرد و از این رو اعزام نیروهاى تقویتى از مناطق داخلى کشور به خوزستان آغاز شد.

2 مهرماه به دانشکده افسرى دستور داده شد از دانشجویان سال دوم و سال سوم به صورت گردان رزمى پیاده سازمان داده شوند تا به خوزستان اعزام گردند و به این ترتیب تعداد کثیرى از دانشجویان ، افسران و درجه داران دانشکده افسرى در قالب 3 گردان پیاده و مجهز به جنگ افزارهاى انفرادى، تیربار و آرپى جى 7 به جبهه هاى نبرد جنوب اعزام شدند که در مقاومت دلیرانه قبل از سقوط خرمشهر نقش بسزایى ایفا کردند و تعدادى از آنان به شهادت رسیدند. فشار دشمن براى تصرف خرمشهر هر روز بیشتر مى شد و تا قبل از روز 24 مهر ماه که خرمشهر به اشغال نظامیان ارتش بعث عراق درآمد، نیروهاى مدافع خرمشهر در نهایت ایثار و از خودگذشتگى و رشادت و جوانمردى در مقابل دشمن ایستادگى کردند. این رزمندگان که مرکب از افراد نیروى زمینى ارتش، تکاوران دریایى نیروى دریایى و دلیرمردان سپاه پاسداران بودند هر آنچه داشتند در طبق اخلاص گذاشتند تا مانع از سقوط خرمشهر شوند اما سرانجام در روز 24 مهر ماه سال59 سقوط خرمشهر رسماً اعلام شد و این در حالى بود که رزمندگان باقى مانده در شهر درگیر خونین ترین نبرد با نیروهاى متجاوز بودند و از همین رو خرمشهر، خونین شهر نامیده شد.

سرود رهایى

بعدازظهر 8 فروردین ماه سال 1361 هنگامى که عملیات فتح المبین به پایان موفقیت آمیز و درخشان خود رسیده بود، فرمانده وقت نیروى زمینى ارتش (سپهبد شهید على صیاد شیرازى) عناصر طراح عملیات طریق القدس را که در اهواز مستقر بودند به دزفول (قرارگاه عملیاتى کربلا2) احضار و خطوط کلى عملیات آفندى بعدى (طرح کربلا 3 که در مرحله اجرا بیت المقدس نام گرفت) را به آنها ابلاغ و خط مشى طرح ریزى عملیات بیت المقدس را نیز مانند عملیات فتح المبین بر مبناى هماهنگى و همکارى نزدیک و صمیمانه میان ارتش و سپاه تعیین کرد. در نخستین نشست شور ستادى دو راهکار کلى مطرح گردید که عبارت بودند از:1) تک از شمال به جنوب از جبهه کرخه کور و نیسان با هدف وصول به جفیر، کوشک و طلایه و ادامه پیشروى به سوى خرمشهر2) تک از شرق به غرب با عبور از رودخانه کارون، با هدف گسستن جبهه دشمن از وسط و تجزیه آن به دو بخش شمالى و جنوبى و سپس احاطه جفیر در شمال و خرمشهر در جنوب

تدبیر کلى روى سرعت در طرح ریزى و تهیه مقدمات و آمادگى به منظور شروع عملیات تأکید مى کرد و با تدبیر یاد شده به دشمن فرصت به خود آمدن از ضربه اى که در عملیات فتح المبین دریافت داشته بود، داده نمى شد و در نتیجه به نوعى غافلگیرى مى انجامید. از این رو، 9 فروردین ماه 61 با وجود این که هنوز طرحى براى عملیات تهیه نشده بود ولى منطقه عملیات آتى از قبل مشخص گردیده بود، به ارتش و سپاه دستور داده شد تا تعدادى از یگان هاى خود را براى پدافند از منطقه عملیاتى فتح المبین نگه دارند و بیشتر نیروهاى خود را به مناطق تعیین شده در جنوب اهواز و شرق کارون اعزام کنند.

هدایت عملیات بیت المقدس

عملیات بیت المقدس در 4 مرحله به شرح زیر طرح ریزى شد:

مرحله اول: عبور از رودخانه کارون، تصرف و تحکیم سرپل (تلاش اصلى) و همزمان درگیر کردن دشمن در جبهه کرخه کور (تلاش پشتیبانى)

مرحله دوم: ادامه تک نیروها از سرپل و پیشروى به سوى خط مرز در باختر همزمان با احاطه خرمشهر و پیشروى در جبهه کرخه کور در صورت امکان .

مرحله سوم: ادامه تک از خط مرز به سمت شرق بصره و رسیدن به کرانه شرقى اروندرود درحد فاصل نشوه تا بصره.

مرحله چهارم: پدافند در ساحل شرقى اروندرود.

در عمل، به دلایل متعدد و از جمله واکنش هاى دشمن وقوع رویدادهاى غیرقابل پیش بینى، فقط مراحل اول و دوم با موفقیت کامل به اجرا درآمد و از اجراى مراحل سوم و چهارم صرف نظر شد. در اجراى مرحله اول عملیات، عبور از رودخانه کارون 2 ساعت زودتر از زمان پیش بینى شده و در ساعت 4 بعدازظهر آغاز شد. فرماندهان که از روز قبل پیش بینى صدور دستور حمله را کرده بودند، صبح روز9 اردیبهشت ماه عملیات پل زنى را آغاز و پل هاى شناور را در محل هاى تعیین شده نصب کردند. سرانجام در 30 دقیقه بامداد روز جمعه 10 اردیبهشت ماه ،1361 قرارگاه کربلا با صدور رمز «بسم الله الرحمن الرحیم، بسم الله القاصم الجبارین، یا على بن ابى طالب» به قرارگاه هاى قدس، نصر و فتح دستور آغاز عملیات بیت المقدس را صادر کرد. بدین ترتیب، نیروهاى سلحشور ارتش جمهورى اسلامى ایران و سپاه پاسداران انقلاب اسلامى و دلاورمردان مخلص بسیجى، عملیاتى را آغاز کردند که حیرت کارشناسان نظامى جهان را برانگیخت. رزمندگان اسلام با طرح ریزى، هدایت و اجراى عملیات بیت المقدس ضمن آزادسازى خرمشهر پس از حدود 20 ماه اسارت، توانمندى خود را نه تنها به رخ رژیم بعث و ارتش عراق بلکه به رخ همه جهانیان کشیدند.

منابع:

- تحلیلى بر وقایع صحنه عملیات خوزستان در سال اول جنگ تألیف سرتیپ ستاد نصرت الله معینى وزیرى، سازمان حفظ آثار و ارزش هاى دفاع مقدس ارتش

-هشت سال دفاع مقدس، جلد چهارم، سازمان عقیدتى سیاسى ارتش

- اطلس نبردهاى ماندگار، نیروى زمینى ارتش

ندای آزادی خرمشهر

 


 
آموزش قرآن ،اقامه نماز و روزه داری در اسارت
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: آموزش قرآن در اسارت ، اقامه نماز و روزه داری در اسارت ، ماه مبارک رمضان ، خلبان محمد رضا احمدی

ناخدا  شفیعی از امیران آزاده ای که دوران ۱۰ ساله اسارت را با رضا احمدی بودند در خصوص آموزش قرآن و مفاهیم آن،آموزش زبان عربی ،اقامه نماز و روزه داری ،بخصوص در 5سال آخر دوران اسارت که ایشان تمام روزها به غیر از روز های حرام را روزه دار بوده اند و نمازهای خود را از کودکی و بدو تولد بصورت قضا تا سال آخر اقامه نمودند، چنین می گویند:

{جناب فلاحی(ایشان از امیران آزاده ای هستند که سه سال آخر دوران اسارت را با رضا بوده اند)در خصوص نماز خواندن ایشان می گویند:

یکى از خاطراتش که هیچوقت فراموش نمیکنم ،روزهاى آخر اسارت، آقا رضا اینقدر نماز میخواند که تمام سر زانوهایش علاوه بر اینکه پاره بود زخم شده بود هر چه ازش مى پرسیدم شما که نماز قضا ندارى ؟ همیشه لبخند مى زد و جواب نمى داد انگار بهش الهام شده بود که بزودى بدیار حق خواهد رفت روحش شاد.}

شایان ذکر است که ایشان خود پس از آزادی میگفت، از آنجایی که از زنده بودن والدینم مطلع نبودم و نمیدانستم هنوز در قید حیات هستند یا خیر، کلیه نماز های پدرشان را هم بصورت قضا بجا می آورند.(پدرایشان یک هفته قبل از فوت رضا در اثر سکته قلبی به رحمت ایزدی پیوستند ).

به گفته اعضاءخانواده: زمانیکه ایشان با لباس پرواز نماز می خواندند همیشه درجه های خود را از لباس جدا میکردند  و یک گوشه می گذاشتند از ایشان راجع به این موضوع سوال شد گفتند : وقت نماز ما عبد هستیم اینجا درجه و رتبه معنا یی ندارد . خدایا روح ایشان رادر روضات الجنات با ائمه اطهار و اولیا الله محشور فرما .
من یطع الله و الرسول فااولئک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین و  الصدیقین والشهدا و الصالحین و حسن اولئک رفیقا .
قد افلح المومنون الذین هم فی صلاتهم خاشعون

عکس فوق از اولین وضوی ایشان پس از آزادی ودر بدو ورود به منزل گرفته شده است.


 
بخشش کفش به بچه نوجوان اسیر
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: بخشش کفش ، خاطرات زندان الرشید ، تیمسار محمودی ، شهید محمد رضا احمدی

بازگویی خاطرات دوران اسارت، توسط جناب تیمسار محمود محمودی و بخشیدن کفش خود به اسیر نوجوان  در سرمای زمستان


 
برگزاری مسابقات 22 بهمن در زندان الرشید
ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: خاطرات زندان الرشید ، مسابقات 22بهمن ، خلبان محمد رضا احمدی ، تیمسار محمودی

در بین خاطرات مشترک آزادگان سرافراز، گاه خاطرات تلخ و گاه شیرین به چشم میخورد.در زیر به بازگویی خاطرات دوران اسارت در زندان الرشید و برگزاری مسابقات ۲۲ بهمن از زبان جناب تیمسار محمود محمودی و زمین خوردن ایشان که در اثر اصابت سر به زمین ، دچار دوبینی میشوند و به بیمارستان الرشید منتقل شده و پس از مداوا به آسایشگاه بازگردانده میشوند پرداخته میشود.


 
خاطرات زندان مرکزی دژبان عراق (صفحه سوم)
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: خاطرات زندان الرشید ، زندان دژبان ، خلبان محمد رضا احمدی ، گنج جنگ

 ادامه از صفحه دوم:

که این مجله چه بصورت مجله های معمول ویا چه بصورت نصب در تابلوی عمومی مطالب مجله .... مفید و سودمندی که همگان برای موعد نشر آن منتظر و لحظه شماری می کردند که ببینند چه ابتکارهای جدیدی ارایه شده است.

از دیگر اموری که در بالابردن معلومات معنوی افراد بسیار موثر بود اینکه پس از واگذار شدن قرآن کریم به جمع ما که در سال سوم اسارت بودیم افراد کلمه ای از قرآن کریم چه قرائت صحیح آن ویا معنی صحیح آنرا که یاد میگرفتند به دیگران انتقال می دادند و به لطف خدا این چنین بخوبی در زندان ما فکر و ذکر خودرا بجای پرداختن به مسایلی که غیر مفید و یا جنبه لهو و سرگرمی های بی فایده داشت به یک تفکر مطمئن و معنوی مشغول ساخت تا آنجا که جلسات خصوصی برای آموزش قرآن کریم در حد همان محیط بسته وبا استعداد هر کس با آنچه می آموخت بدیگران منتقل می نمود .در بعد دیگر مطالبی که از سخنرانیها و کلاس های آقایان شهید مطهری دستغیب-احسان بخش-قربانی- و مطالب دیگر سخنرانان و خطبای جمعه نماز جمعه تهران دریافت می شد. این مطالب در دفترچه هایی پاکنویس میشد و کارها توسط داوطلبان خوانده میشد.وبه این نحو تغذیه روحی بسیار مطلوبی میشدیم.(از دستنوشته های رضا احمدی بعداز آزادی)

 ***در خصوص :"هاد" کتاب قوانین
کلمه هاد مخفف (هیئت امور داخلی) بود که توسط محمودی فرمانده آسایشگاه پیشنهاد شده بود.
محمودی با همکاری تعدادی از بچه ها قوانینی را برای اداره امور تدوین کرده بودند که به عنوان " کتابچه دستورالعمل" در امور داخلی زندان از آن استفاده می کردند. در پایان کتابچه نیز اسامی نوشته شده بود و هر کس ملزم بود جلوی اسم خودش را امضا کند. اعضای هاد چهار نفر بودند که تصمیم می گرفتند مثلا چه کسی دستشویی ها را بشوید.
براساس دستورالعمل هاد، هر سه ماه یک بار تغییرات گروهی و محل داشتند. این که چه کسی با چه کسی هم گروه شود مسئله مهمی بود که در آن شرایط برای همه دلمشغولی خوبی بود.

 برگرفته از خاطرات آزاده خلبان محمدیوسف احمد بیگی"پایگاه اطلاع رسانی نیروی هوایی ارتش ج.ا.ا"


 
خاطرات زندان مرکزی دژبان عراق (صفحه دوم)
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: خاطرات زندان الرشید ، قرآن کریم ، خلبان محمد رضا احمدی ، گنج جنگ

 ادامه از صفحه اول: 


در مدت اسارت همواره هر نیازی که داشتیم سعی برآن میشد که از طریق خودکفایی آنرا برطرف نماییم و بدین ترتیب برآن شدیم که از تعدادی از برادران هنرمند که همواره خالصانه هنر خود را در اختیار جامعه قرارمیدادند استفاده شود واین برادران در تنظیم اجرای این امور به هر نحوی که ممکن بود با مسئولینی که از سوی خود جمع برای مدتی محدود تعیین میشدند همکاری می نمودند واین کار سبب میشد تا پای سربازان و مسئولین زندان را از وارد شدن برما کوتاه کند. بطورمثال به ذکر پاره ای از این کارها بدون ترتیب خاصی اکتفا میکنم.مثلا ما میدانستیم در تحریم تامین احتیاجات اساسی اسرا هستیم. مثل مداد یا خودکار و کاغذ و کتاب وغیره، که لازمه امور فرهنگی است .تعدادی از برادران زحمت کشیدند از پوست انار و دوده مرکبی ساختند واز آمپولهای استفاده شده خودنویس های بسیار مناسبی تهیه شد و از قسمت بالای روزنامه ها جزوه هایی تهیه میشد از هر نوع مقوای تاید و یا چیزهای دیگر کاغذهای مناسب تهیه میشد که مایحتاج امورفرهنگی را میتوانست تامین کند که به قدر نیاز هر کس به او داده میشد و یا در تعمیرات ساختمان توسط خود برادران خلبان به نحو بسیار مطلوبی انجام میشد که بهره اش به همگان میرسید –برای بهتر ماندن قرآنها چنان با ظرافت صحافی میشد که گویا صحافها این کار را انجام داده اند و با پارچه های لباس چنان جلدهای خوبی تهیه میشد که تحسین همگان را برمی انگیخت .دوبار در دو زندان مختلف محوطه زندان توسط کلیه پرسنل سیمان بسیار مناسبی کشیده شد که در نیمی از اسارت بهره آن بخود ما رسید وبرای دیگران باقی ماند –جعبه بسیار زیبایی برای کمک های اولیه پزشکی تهیه شده بود – داروخانه   توسط برادران در یک کیف بسیارزیبایی تعبیه شده بود که اینکار هیچ کس را به ذخیره دارو وا نمیداشت و این آشکارا در دید دشمن قرار داده میشد بطوریکه گاه و بیگاه سربازان بیمار دشمن داروی مورد نیازشان را از ما تامین میکردند حتی نیمه شب - تابلو هایی که سهمیه هر نفر را مشخص می نمود و افراد سهمیه را خودشان برمیداشتند و تابلوهایی برای قراردادن قوانین وضع شده در دسترس عموم و درست نمودن چیزهای دیگری مانند کتابخانه کوچکی که همه از آن استفاده می نمودند و در کل ما با این کار و نظم وترتیب امور تبلیغ آن به پرسنل دشمن آنها را مجذوب میساخت و آنها این نظم و ترتیب را به دیگر سربازان نشان میدادند وما به آنها با کار تفهیم می کردیم که آنها خود نیز باید انظباط و نظم و ترتیب امور محوله اشان را رعایت نمایند و با این کار آنها تابع ما میشدند و ما با آنکه از زمره مفقودین بودیم ولی واقعاْ تمایلی به رفتن به اردوگاه ها را نداشتیم به علت همان جو مسمومی که به یقین میدانستیم در آنجاها وجود دارد. دیگر کارهای جالبی که موجب روحیه بخشیدن بیشتر برای تحمل وضع موجود میشد تهیه و تدوین مجله که مطالب مختلف را شامل میشد.ادامه دارد...


 
خاطرات زندان مرکزی دژبان عراق (صفحه اول)
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: دستنوشته ها ، خاطرات زندان الرشید ، زندان دژبان ، خلبان محمد رضا احمدی

خلبانان مفقود الاثر در اسفند ماه 1362به پایگاه هوایی الرشید زندان دژبان منتقل میشوند.دستنوشته حاضر تنها متنی است که پس از سالها پیدا شده  و از خاطرات رضا احمدی بعد از آزادی به جا مانده است.(که به همین نحو(چکنویس)حفظ گردیده ).

آنچه که در زیر به عرض میرسانم سیستم مدیریت اجتماع 29 نفری از خلبانان است که بصورت مخفی در زندان مرکزی دژبان در بغداد نگهداری می شدند.

در یکی دوسال اول اسارت روش مدیریت اجتماع بصورت نظامی انجام می شد بدین ترتیب که فرمانده واحد، مسائل اجتماع را می دید ویا از سوی افراد با او مطرح می شد و فرمانده آنچه را که خود بمصلحت اجتماع می دید تصمیم گرفته ابلاغ میکرد ودر صورت نیاز از ارشدترین افسران پس از خود مشورت نموده و تصمیم نهایی را می گرفت اما این روش خالی از نقص نبود چرا که در بعضی از موارد تضاد سیستم ها اجازه تصمیم گیری مناسب را نمیداد و عدم وجود قدرت اجرایی، خود مشکل دیگری در صحیح اجرا شدن امور اجتماع می بود.تنگ بودن مکان زندگی-خباثت دشمن و طولانی بودن اسارت همواره این نگرانی را در سطح اجتماع بوجود می آورد که حساسیت های افراد نسبت به یکدیگر ممکن است در آینده مسائلی را بوجود آورد که سلامت اجتماع را بخطر اندازد وجود نعمت رادیو در دست ما که خداونداز ابتدای اسارت دست عنایتش را با بخشیدن این نعمت بر سرما نهاد موجب نجات جامعه ما گردیدوآنچه را که رهبران عزیزمان در غالب سخنرانیها و مصاحبه ها جامعه را هدایت میکردند سبب میگردید که آنچه را در حد این جامعه محدود قابل بکارگیری است بکار گرفته وبه آن استناد کنیم.از آنجا که همواره رهبرانمان موفقیت جامعه را در حضور جامعه در صحنه و حاکمیت جامعه مورد تاکید قرار می دادند مارا به این فکر انداخت که بجای بکارگیری سیستم نظامی در مدیریت اجتماع یک سیستم اجتماعی را بکار گیریم بنابراین پس از مشورتها و بررسی تمامی جوانب آن، در یک رای گیری عمومی اکثریت مطلق اجتماع راًی مثبت بر تدوین چنین سیستمی را داد.

در این سیستم فرمانده یگان بعنوان مرجع نهایی و ناظر براجرای صحیح قانون تعیین گردید.

مدیریت اجتماع را یک هیئت سه نفره که از میان جمع انتخاب می شدند مسئولیت را برای سه ماه بعهده می گرفتند.ماموریت این هیئت تدوین و اجرای قوانین بود.

در تدوین قوانین، هیئت پس از بررسی ها و مشورتهای لازم با افراد، یک طرح را به جامعه میداد و از جامعه میخواست که پس از مطالعه اشکالات و پیشنهادات خود را برای تصحیح آن به هیئت ارائه دهند و پس از بررسی مجدد بر حسب پیشنهادات رسیده طرح را آماده می نمود و برای تصویب نهایی به راًی جامعه میگذاشت وهرگاه قانونی به تصویب جامعه میرسید این قانون لازم الاجرا می بود و برای متخلفین مجازات اعمال می شد.

از جمله قوانینی که داشتیم روش بررسی و حل اختلافات بود که هیئت بررسی اختلافات برای تعیین خاطی و تنبیه او مسائل طرفین را بررسی و حکم صادر می نماید.

ازجمله قوانین دیگر تهیه نیازهای اجتماعی بود که هیئت، نیازهای ضروری اجتماع را تعیین و برای ارائه به مسئولین زندان تحویل فرمانده یگان می داد.ادامه دارد....


 
بنایی با دست خالی
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: خلبان محمد رضا احمدی ، آزاده اکبر صیادبورانی ، گنج جنگ ، سایت جامع آزادگان

خاطرات اسارت در کنار همه سختی ها و عذاب‌هایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می خوانید بخشی از خاطرات خلبان آزاده تیمسار محمدیوسف احمدبیگی است:

در زندان ابوغریب محوطه ای بود در حدود دویست متر مربع که از آنجا برای هواخوری اسرا استفاده می شد. این محوطه بسیار کثیف و سنگلاخ بود که با ریزش آب و باران لجن می شد و بوی تعفن می گرفت.
تا زمانی که زندان در اختیار استخبارات عراق بود، مسئولان زندان با تمیز کردن آن محوطه، حتی به وسیله ی خودمان هم رضایت نمی دادند. اما با رفتن آنها و تحویل زندان به نیروی هوایی عراق، فردی به نام «محمود» مسئولیت زندان را به عهده گرفت که نسبتاً مرد خوبی بود و در حد خودش سعی می کرد به اسرا محبت کند.
روزی «اکبر بورانی»*در حین هواخوری به جناب محمودی گفت: «اگر شما بتوانید از این عراقی ها وسیله بگیری، من این محوطه را سیمان می کنم.» محمودی گفت: «فکر می کنی چقدر سیمان و ماسه می خواهی؟»
وی نگاهی به محوطه انداخت و گفت: «حدود
۴۰ تا ۵۰ کیسه و کمی هم شن و ماسه.» جناب محمودی پس از کمی فکر گفت: «اگر ما به عراقی ها بگوییم این مقدار مصالح می خواهیم، حتماً نخواهند داد. بهتر است اول مقدار را کم بگوییم، کار که نیمه کاره ماند، می گوییم در محاسبات مان اشتباه کرده ایم. مجبور می شوند بقیه ی سیمان موردنیاز را تأمین کنند.»
جناب محمودی با مسئول زندان صحبت کرد و او را به این کار تشویق نمود. «محمود» (مسئول زندان) پس از کمی مقاومت، سرانجام رضایت داد و مقدار سیمان درخواستی ما را سئوال کرد که جناب محمودی در جواب به او گفته بود: «ده کیسه سیمان و مقداری ماسه.» محمود کمی فکر کرد و گفت: «این منطقه به فرات نزدیک است، از نظر ماسه مشکلی نداریم؛ ولی از نظر سیمان باید بررسی کنم و بعد جواب خواهم داد.»
چند روزی از این موضوع گذشت. روزی مسئول زندان، جناب محمودی را خواست و گفت: «من در بیرون از محوطه تعدادی کیسه ی سیمان دیده ام که برای انجام کارهای ساختمانی آورده اند، ولی اگر از آنها برداریم «حرامی» است.(منظورش دزدی بود.)واینکار خلاف دستور اسلام است.».

محمودی به او گفت: «این گناه ندارد، هیچ؛ بلکه ثواب هم دارد. مگر خداوند در قرآن نفرموده است که با اسیر به خوبی رفتار کنید؟ تو که این سیمان ها را برای خودت نمی خواهی و... سرانجام با هر زبانی بود محمود را راضی کرد تا تعدادی از کیسه سیمان ها را هنگان شب و پس از رفتن کارگرها برای ما بیاورد.» از فردای آن روز خلبان اکبر بورانی مهندس شد و ما ۲۴ خلبان شدیم کارگران او. بچه هایی که قدرت بدنی خوبی داشتند، بیل می زدند و بعضی هم با فرقون از بیرون ماسه می آوردند.
شور و نشاط فوق العاده ای در بین بچه ها به چشم می خورد. از ساعت
۷ صبح پس از خوردن صبحانه بیرون بودیم تا غروب آفتاب و حتی شب ها نیز از مسئول زندان اجازه می گرفتیم که اکبر بورانی با دو نفر دیگر از بچه ها برای آب گرفتن روی سیمان ها بیرون بیایند. موقعیت خوبی برایمان ایجاد شده بود. پس از چند سال می توانستیم شب در هوای آزاد باشیم و ستاره ها را نظاره کنیم.
 مقداری از کار را که جلو بردیم چند تن از فرماندهان نیروی هوایی برای بازدید آمدند. وقتی کار را دیدند باورشان نمی شد که ما با امکانات کم بتوانیم این را به سرانجام برسانیم. زیرا ما فقط یک «ماله» داشتیم و یکی از بچه ها هم با یک شیشه پنی سیلین که آب درون آن ریخته بود، «تراز» درست کرده بودند. روز دوم، ده کیسه سیمان تمام شد و ما تازه یک بلوک درست کرده بودیم. جناب محمودی جریان را به مسئول زندان گفت و از او خواست تا سیمان بیشتری در اختیار ما قرار دهد. مسئول زندان عصبانی شد و گفت: «اصلاً نمی خواهیم کار کنید!» به نگهبانان دستور داد تا همه ی ما را به داخل آسایشگاه بفرستند. پس از یک ساعت که عصبانیت اش فروکش کرد، جناب محمودی را صدا زد و گفت: «فکر می کنی چند کیسه سیمان دیگر لازم باشد؟» محمود گفت: «مگر تو نمی دانی که من این سیمان ها را باید بدزدم، سرانجام یک روز ممکن است بفهمند و از من شکایت کنند.»

جناب محمودی موضوع بازدید فرماندهان و اظهار رضایت آنها را به محمود گوشزد کرد و وی به خاطر تشویق خودش توسط فرمانده، خیلی مایل بود این کار را به اتمام برساند. سرانجام رضایت داد و هر شب نگهبان ها را می فرستاد و با فرقون ده کیسه سیمان می دزدیدند و به ما می دادند.
چند روزی به
۲۲بهمن سال ۶۱ باقی مانده بود. ما از اکبر بورانی خواستیم طوری کار را تمام کند که برای ۲۲بهمن بتوانیم در این محوطه مسابقه ی والیبال و فوتبال برگزار کنیم. بورانی محوطه را خیلی قشنگ درست کرد و با همت جناب محمودی مقداری رنگ هم از مسئول زندان گرفتیم و زمین را خط کشی کردیم. دو عدد دروازه ی گل کوچک هم تهیه کردیم و از گونی های پلاستیکی برایشان تور درست کردیم و چند عدد کاپ قهرمانی هم با مقوا و کاغذ سولیفون سیگار ساختیم و خودمان را برای برگزاری مسابقه مهیا کردیم. همه چیز برای مسابقه آماده بود به جز کفش بازی. در این موقع خلاقیت جناب بورانی به کار افتاد و از پتو برای بچه ها کفش های مناسبی تهیه کرد.
روز
۲۲بهمن دسته جمعی جشن گرفتیم و مسابقه را برگزار کردیم. شب در آسایشگاه با آنچه که موجود داشتیم محفل دوستانه ای ترتیب داده ، با قوطی های سیگار برای خود کاپ درست کردیم و به تیم های برنده کاپ ها را اهدا کردیم.
                                     "سایت جامع آزادگان"

*

جانباز سرافراز اکبر صیاد بورانی از همرزمان شهید عباس دوران و شهید عباس بابایی بود؛ وی در بسیاری از عملیات های پروازی شرکت داشت و سرانجام در سرپل ذهاب اسیر شد و در سال 1369 بعد از 10 سال مفقود الاثری به ایران بازگشت.
صدماتی که او در طول 10 سال اسارت متحمل شده بود، سرانجام سال گذشته در وی به شکلی حاد بروز کرد و با وجود مراقبت و شیمی درمانی پرواز را برگزید.
خاطرات این خلبان آزاده جانباز در کتاب «کتیبه ای بر آسمان» منتشر شده است.

 

 


 
کاغذ در «ابوغریب» حکم کیمیا را داشت؛ «این نیز بگذرد»
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: آزاده خلبان لشکری ، خلبان محمد رضا احمدی ، زندان ابوغریب ، جنگ تحمیلی

کاغذ در «ابوغریب» حکم کیمیا را داشت؛ از کتاب، دوات و دفتر هم که اصلاً اثری نبود؛ یادم می‏آید در نخستین روز ورودم به اسارتگاه بر کنج دیوار گچی سلول جمعی‌مان، با ناخن نوشتم: «این نیز بگذرد» و هرگاه، هر یک از ما چشم‌ها‌مان به آن نوشته می‏افتاد، امیدمان به رها شدن از بند اسارت، افزایش پیدا می‏کرد.

روزنامه‏هایی که به زبان عربی چاپ شده بودند و «صدام» را در لباس نظامی و با ژست‌های آن چنانی نمایش می‏دادند تا قدرت او را و قدرت ارتش او را، اگر چه کاذب بود به مردم خود نمایش بدهند؛ این روزنامه‏های عربی بین اسرای ایرانی دست به دست می‏گشت و آنهایی که کم و بیش عربی می‏دانستند، متن آنها را برای دیگران ترجمه می‏کردند و با مضحکه کردن صدام، لبخند می‏زدیم و دروغ‌های نظامی‌شان را تفسیر می‏کردیم.

یک روز، یکی از اسرا پیشنهاد کرد، روزنامه‏ای ایرانی در اسارتگاه ابوغریب منتشر کنیم؛ روزنامه‏ای که فقط یک نسخه داشته باشد و مطالب جدیدی را به خواننده‏ ایرانی ارائه کند؛ دست به کار شدیم؛ هر کدام از ما، هر قطعه‏ سیاهی را که قابلیت حل شدن در آب داشت، جمع آوری کردیم؛ از خاکه‏ سیگار گرفته تا ذرات پراکنده‏ ذغال؛ پس مواد اولیه‏ مرکبمان تأمین شد؛ چوب کبریتی، پوشال بادآورده‌ای، میخ نازک زنگ زده‏ای اگر می‏یافتیم، ذوق زده می‏شدیم؛ انگار که خودنویس نوک طلایی فلان کارخانه‏ خودنویس‌سازی را یافته‌ایم؛ پس، قلم‌های‌مان را هم پیدا کردیم؛ حالا مانده بود کاغذ که اگر تأمین می‏شد، نخستین شماره‏ روزنامه‌مان در می‏آمد.

کاغذ در ابوغریب حکم کیمیا را داشت؛ از کتاب، قلم، دوات و دفتر هم که اصلاً اثری نبود اما روزنامه به دست‌مان می‏رسید؛ یک باره فکری به ذهن‌مان رسید؛ استفاده کردن از مقواهای قوطی‌های پودر لباسشویی که به ما می‏دادند تا هر چند وقت یک بار لباس‌هایمان را بشوییم؛ فکر خوبی بود، فقط یک اشکال داشت و آن این که قوطی‌های خالی را از ما پس می‏گرفتند؛ چاره را در این دیدیم که چند تایی از قوطی‌ها را تکه پاره شده به آنها تحویل بدهیم، در حالی که تکه پاره‏هایی از آنها را برای خودمان کش رفته بودیم؛ خدا از سر تقصیراتمان بگذرد؛ بعد از آن با خیساندن این تکه پاره‏ها در آب و لایه‌لایه کردن آنها و خشک کردن‌شان در جایی که نگهبانی نبیند، کاغذمان تأمین شد؛ مشکل روزنامه نویسی همین است: مرکب، قلم و کاغذ؛ ما چون آنها را داشتیم دیگر غمی نداشتیم.

توی این روزنامه‏ها که هر 20 روز یکبار منتشر می‏شد و هرکدام به اندازه کف دست بود، لطیفه می‏نوشتیم، جدول طراحی می‏کردیم، کاریکاتور صدام را می‏کشیدیم؛ تا این که ششمین شماره‏ این نشریه لو رفت و به دست نگهبانان اسارتگاه ابوغریب افتاد؛ در آن شماره در کاریکاتوری، فرهنگ مردم عراق را به مضحکه گرفته بودیم؛ فرهنگ آش‌خوری هر روزه‏ آنها را هنگام صبحانه؛ این کاریکاتور، آتش‌شان زد و بیش از پیش مراقبت کردند تا مبادا قطعه‏ای کاغذ به دست ما بیافتد و ما در اسارتگاه ابوغریب توقیف شدن نشریه‏ تک نسخه‏ای‌مان را پس از نشر ششمین شماره، به تلخی تجربه کردیم و معنای «سانسور» را فهمیدیم.

یادم می‏آید، شب بعد از لو رفتن نشریه‌مان، دوستی که مطالب صفحه‏ طنز و شعر نشریه را می‏نوشت و اهل شعر و شاعری بود؛ به قصد تقویت کردن روحیه‏ ما، یک بیت شعر خواند که امیدوارمان کرد:

«آن کس که اسب تاخت، غبارش فرونشست‌ گرد سم خران شما نیز بگذرد»
شاید این شعر، با ناخن اسیری بر کنج دیواری از دیوارهای اسارت گاه ابوغریب نوشته شده باشد.

 (برگرفته از خاطرات شهید آزاده خلبان لشکری)


 
واژه می‌ساختیم تا فضای روحی‌مان عوض شود
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: جنگ تحمیلی ، زندان ابوغریب ، خلبان محمد رضا احمدی ، آزاده خلبان لشکری

اسارت آداب و رسوم خاص و زبان و فرهنگ مخصوص به خود دارد؛ واژه‏های ابداعی اسرا در دوران اسارت، در پاره‏ای موارد هشدار دهنده‌اند و در برخی موارد نیرو دهنده؛ ما آموخته بودیم در دوران اسارت فکرمان را، ذهن‌مان را و اندیشه‌مان را پویا نگاه داریم اگر ناملایمتی برای هر یک از ما پیش می‏آمد، آن را نه تنها به دیگری منتقل نمی‌کردیم، بلکه تلاش‌مان بر این بود تا خودمان هم به دست فراموشی بسپاریمش؛ مبادا روحیه‌مان شکننده شود و اگر لطیفه‌ای، خاطره‏ شیرینی یا طنزی به یادمان می‏آمد برای دیگری تعریفش می‏کردیم تا او هم در شادی لحظه‏های ما سهیم باشد.

ساختن اصطلاحات و تعابیر کنایی، یکی از دل مشغولی‌های ما بود و به کاربردن این اصطلاحات، فضای روحی ما را شاد و سرزنده نگاه می‏داشت؛ روشن یا خاموش شدن تلویزیون، یکی از این موارد بود.

شرح آن از این قرار است که سلول‌های انفرادی ما فاقد هرگونه روزنه‏ای به بیرون بودند؛ مگر پنجره‏ای بسیار کوچک نصب شده بر ارتفاع دیوار سلول که با میله و مقوا و تخته 3‌ لایه از بیرون پوشانده بودندش و سوراخی به عنوان هواکش بر سقف که نور ناچیزی از روشنایی روز را به داخل سلول منتقل می‏کرد و دری ساخته شده از ورقه‏ آهن که بر آن دریچه‏ای نصب شده بود با ابعادی که دستی بتواند غذایی را به اسیر بدهد تا سد جوع کند و فقط زنده بماند.

هنگامی که نگهبان می‏آمد و دریچه را باز می‏کرد تا غذای اسیر را به او بدهد، چهره‏ او را در روشنایی بیرون از سلول به وضوح می‏شد دید و هنگامی که دریچه را می‏بست، دوباره تاریکی به سلول هجوم می‏آورد.

ما باز و بسته شدن دریچه‏ سلول را به روشن و خاموش شدن تلویزیون تعبیر می‏کردیم؛ وقتی نگهبان دریچه را باز می‏کرد و چهره‏ او را می‏دیدیم، می‏گفتیم تلویزیون روشن شد و هنگامی که غذای اسیر را به او می‏داد و دریچه را می‏بست و می‏رفت، می‏گفتیم تلویزیون خاموش شد که در این تعبیر، طنز تلخی نهفته بود.

حالا خودتان حساب کنید در طول شبانه روز، چه مدت اجازه داشتیم تا اوقات اسارتمان را به دیدن تلویزیون بنشینیم؛ آن هم با تصاویری از نگهبانان کج خلق کریه‌المنظر که وقتی دیر می‏آمدند، دلمان برایشان تنگ می‏شد!

 (برگرفته از خاطرات شهید آزاده خلبان لشکری)


 
یک دندان می‌دادیم تا جرعه‌ای شیر بنوشیم
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: خلبان محمد رضا احمدی ، آزاده خلبان لشکری ، زندان ابوغریب ، جنگ تحمیلی

 یک بار یکی از هم‌بندهامان در اسارتگاه «ابوغریب» دچار دندان درد شدید شد؛ بی چاره از درد به خودش می‏پیچید و محوطه‏ اسارتگاه را گذاشته بود روی سرش؛ ما هم از آن جا که دنبال بهانه‏ای برای ضربه زدن به روان دشمن بودیم سر و صدا راه انداختیم؛ نگهبان‌ها، اول توجهی نکردند؛ سرانجام کم آوردند و آن دوست من را به درمانگاه برده تا دندان دردش را آرام کنند، مدتی چشم به راهش ماندیم، نیامد؛ مدتی دیگر، باز هم نیامد و مدتی بیشتر؛ دل نگرانش شدیم و سرانجام از درمانگاه، تحت الحفظ آوردندش؛ خوشحال و خندان بود؛ دندانش را کشیده بودند و دردش ساکت شده بود.
شب، هنگامی که تعدادی از ما دور هم نشسته بودیم تا خوراک لوبیایی را که از جیره‏ ظهرمان پس انداز کرده بودیم به عنوان شام بخوریم، دیدیم او هم به جمع ما پیوست و یک بطری شیری را که به جای شام به او داده بودند وسط سفره گذاشت و گفت: «بسم الله»

ما هم که مدت‌ها بود رنگ لبنیات را در آن اسارتگاه به چشم ندیده بودیم، خوراک لوبیایی را که دوست ‏داشتیم و خوش مزه‌ترین غذایی بود که در آن دوران می‏خوردیم، فراموش کردیم و هر کدام، نیم جرعه‏ای از شیر سهمیه‌ دوستمان را سر کشیدیم.

فردا و پس فردا هم به همین منوال گذشت و از آن روز بعد به او همان غذایی را دادند که به ما می‏دادند و دیگر از شیر خبری نشد.

مدتی بر همین منوال گذشت؛ دوباره همان غذاهای آبکی بی‌رمق؛ دوباره همان آش‌هایی که از توش کرم در می‏آوردیم یا شمع اتومبیل که ماجرای آن هم شنیدنی است.

یک روز یکی از اسرا، کار عجیبی کرد؛ او که یکی از دندان‌هایش پوسیدگی مختصری داشت، خودش را به دندان درد زد؛ آن قدر سر و صدا کرد که بردندش به درمانگاه؛ سر ضرب، دندانش را کشیده بودند؛ موقعی که برگشت، یک شیشه شیر دستش بود؛ به جمع که رسید، تعارف کرد؛ هر کدام نیم جرعه خوردیم؛ فردا و پس فردا هم به همین منوال گذشت و از روز بعدش، به او همان غذایی را دادند که به ما می‏دادند و دیگر از شیر خبری نشد؛ دیگر راهش را یاد گرفته بودیم؛ هر وقت هوس شیر می‏کردیم، یکی که دندان پوسیده‏ای داشت، خودش را به دندان درد می‏زد.

از این راه، من 3 تا از دندان‌هایم را جمعاً برای 9 شیشه شیر سرمایه‌گذاری کردم؛ سرمایه‏ای که سودش علاوه بر خودم، به 60 - 70 نفر دیگر هم در اسارتگاه «ابوغریب» رسید و از این راه دست کم بخشی از کلسیم بدن ما تأمین شد تا هوش و حواسمان از دست نرود.

 (برگرفته از خاطرات شهید آزاده خلبان لشکری)


 
روایت مسکوت 57 خلبان و افسر مفقودالاثر ارتش(بخش 2)
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: باشگاه خبرنگاران ، روایت مسکوت 57خلبان ، زندان ابوغریب ، خلبان محمد رضا احمدی

ادامه از قسمت قبل:

امیر خلبان عبدالمجید فنودی درباره زندان‌ ابوغریب می‌گوید: «زندان ابوغریب همان زندانی است که خود عراقی‌ها بعد از این که آمریکایی‌ها به آن ها حمله کردند فقط یک سال دوام آوردند بعد از یک سال دنیا علیه آمریکا و شرایط غیرانسانی آنجا اعتراض کرد. یعنی وضع به گونه‌ای بود که عراقی‌ها هم طاقت نیاوردند اما خودشان سه سال همان رفتار و بدتر از آن را با ما داشتند. واقعیت مطلب این است که اگر من تا فردا صبح هم از زندان ابوغریب برای شما بگویم امکان ندارد شما یک مقدارش را بتوانید درک کنید. فقط زمانی می توانید درک کنید که از نزدیک بروید زندان ابوغریب را ببینید تحت همان شرایط تا متوجه شوید ابوغریب یعنی چه!؟ ما شرایط و وضعیت خاصی در آنجا داشتیم و سعی کردیم تا حد ممکن شرایط خودمان را بر دشمن تحمیل کنیم و نگذاریم روحیه مان را بشکنند».

امیر خلبان جمشید اوشال از همراهان عبدالمجید فنودی درباره زندان ابوغریب در زمان رژیم بعث می‌گوید: «زندانیان امنیتی در این زندان نگه‌داری می‌شدند؛ خانواده‌هایی چون حکیم، صدر و ... نیز در این زندان بودند».

امیر اوشال درباره این زندان‌های انفرادی عراق می‌گوید: «ما 19 نفر از این 57 نفر به مدت یک سال ‌و نیم آفتاب ندیدیم. پس از آنکه بعد از این یک سال و نیم اجازه حضورمان در یک حیاط کوچک آفتابگیر داده شد، طاقت تحمل آفتاب را نداشتیم. حالت تهوع و بی‌هوشی به بچه‌ها دست داد. رنگ‌ها پریده و قیافه‌ها تغییر کرده بود؛ پس از حدود 10 دقیقه تحمل نور آفتاب را نداشتیم دوباره به همان سلول‌ها بازگشتیم».

امیر خلبان میرمحمدی در روایتی از آن روزها می‌گوید: «بارها در شرایط سخت برای مظلومیت اسرای کربلا گریه کردیم، نه برای حال و روز خودمان. دستبندها در ورم دست‌ها گم و بدن عفونی شده بود. به ظاهر روزگار سختی بود. دو ماهی گذشت. شبی دشمن اعلام کرد که قصد تعویض زندان را دارد. برای همین قصد باز کردن دستبندهای زنگ‌زده را داشتند اما دستبند با کلید باز نشد؛ زیرا بر اثر چرک و خون زنگ‌زده بود. ارّه آوردند و دستبند را بریدند. لحظه‌ بریدن ارّه بخشی از مچ دستم را هم بریدند. از آن همه زخم دستبند در طول دو ماه دردی احساس نکردم ولی درد بریدن دست به وسیله‌ ارّه را احساس کردم؛ چرا که آن‌ها برای خدا بود و این یکی برای راحتی خودم! تلاوت آیات کریمه‌ «فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً؛ إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً»در لحظه‌های سخت آرامش‌بخش بود. این آیات که گاه در نماز صدها بار تکرار می‌شد، امنیت را در لابه‌لای همه‌ی سختی‌ها برای ما به بار می‌آورد.»

سرهنگ ابراهیم باباجانی از دیگر خلبانان دربند رژیم صدام و از همراهان جمشید اوشال و عبدالمجید فنودی درباره شکنجه‌هایی که در آن سال‌ها تحمل کرده‌اند می‌گوید: «در کنار شکنجه‌های جسمی، بیشتر شکنجه‌ها روحی بود؛ برای مثال مدتی را که در سلول انفرادی بودیم یک هواکش داشت که از آن هواکش به صورت مداوم صداهای مختلف از جمله صدای شکنجه، فریاد، موسیقی، قرآن، اذان و... با هم ترکیب شده و پخش می‌شد».

امیر فنودی درباره این به‌اصطلاح هواکش‌ها می‌گوید: «ما اول فکر می‌کردیم دیوانه شده‌ایم که این صداها را می‌شنویم؛ اما بعد از آنکه از سلول انفرادی بیرون آمدیم و با بقیه دوستان صحبت کردیم متوجه شدیم همه این صدا را شنیده‌اند».

امیر خلبان میرمحمدی در بیان خاطراتش اشاره می‌کند: «یک شب در حدود ساعت 10 ، اعلام کردند به اعدام محکوم شده‌ایم و گفتند که اول سحر حکم را اجرا خواهند کرد. آن شب، بهترین شب زندگی‌مان بود. به راز و نیاز با خدا پرداختیم و بسیار خوشحال بودیم. قرآن خواندیم، العفو گفتیم، شب قشنگی بود. با دعا و نیایش به استقبال سحر رفتیم تا این‌که صدای آوای بلبلان درختان خرما مرا به خود آورد و معلوم شد که نزدیک طلوع آفتاب است و دشمن مثل بقیه قول‌هایش دروغ گفته است! حکم اعدام اجرا نشد؛ من ماندم و حسرت شهادت».

این آزاده ادامه می‌دهد: «سی‌وشش ساعت از هیچ کس خبری نشد. بعد از آن شکنجه‌گرهای دشمن آمدند و اعلام کردند که به حبس ابد همراه با شکنجه محکوم شده‌ایم. آه از نهادمان برآمد. نه به خاطر سختی‌های شکنجه، بلکه به علت عدم ثبت‌نام در لیست شهدا. راضی به رضای خدا بودیم و تسلیم قضای او. با تلاوت آیه‌ی مبارکه‌ »فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‌ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ» به ذکر خدا مشغول شدیم. روزها و شب‌های سختی را گذراندیم اما نه تلخ بلکه شیرین به حلاوت عسل».

«این 57 نفر» دو سال پس از پایان 8 سال جنگ تحمیلی، همچنان دربند رژیم بعث عراق بودند و پس از آنکه صدام در 24 مرداد 1369 اعلام کرد قصد تبادل اسرا را دارد و دو روز دیگر اسرای ایرانی را آزاد می‌کند، این گروه 57 نفری به دلیل مفقودالاثر بودن جزو آخرین گروه ‌‌از رزمندگان ایرانی در چنگال رژیم بعث عراق در 24 شهریور 1369 به خاک جمهوری اسلامی ایران بازگشتند.

"به نقل ازسایت باشگاه خبرنگاران"


 
روایت مسکوت 57 خلبان و افسر مفقودالاثر ارتش (بخش 1)
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: باشگاه خبرنگاران ، روایت مسکوت 57خلبان ، زندان ابوغریب ، خلبان محمد رضا احمدی

 نظر به اینکه رضای عزیز و سایر عزیزان آزاده ای که نامی از ایشان در این پست آورده نشده از جمله این 57  خلبان آزاده ای  بودند که دوران سخت اسارت را با یکدیگر سپری نموده اند، اینجانب با کسب اجازه از کلیه امیران آزاده ای که دوران سخت و طاقت فرسای 10 ساله را با ایشان گذرانده اند و خاطرات مشترکی با هم دارند. ، پس از تحقیق در سایتهای مختلف و رویت خاطرات هم سلولی هایش مواردی را در این سایت درج خواهم نمود و سعی بر آن است که تا حد امکان با ذکر نام و منبع بیان شود.این عزیزان بقدری گمنام هستند که به نظر میرسد جمع آوری کلیه صحبتها و خاطرات پراکنده از زبان ایشان در سایتهای ذیربط ،به منظور شناختن و معرفی این افسران گمنام به جامعه، وظیفه تک تک ما ایرانیان باشد.باید به فکر نسل امروز و فرداها بود و با انتقال درست و دایمی ارزشها، نگذاریم  این قشر مظلوم، پیش از این مظلوم واقع شوند.

در ادامه خواهید خواند:

 روایت مسکوت 57 خلبان و افسر مفقودالاثر ارتش جمهوری اسلامی ایران در زندان‌های امنیتی عراق

اسارت را ادامه‌ جنگ پنداشتیم و مبارزه را ادامه دادیم و به همین دلیل 3586 روز معادل 117 ماه در زندان‌های ابوغریب و الرشید عراق به صورت مخفی و بی‌هیچ رابطه‌ای با صلیب سرخ جهانی و ایران و بدون هیچ اطلاعی ازخانواده و زن و فرزند نگهداری شدیم.

«8 سال دفاع مقدس مردم ایران» پر است از خاطرات، درس‌ها،‌ عبرت‌ها و داستان‌هایی که از آنها در کتاب‌ها، نشریات و سایر رسانه‌ها نقل شده است؛‌ اما بنظر می‌رسد هنوز بخش عمده‌ای از روایت‌های سال‌های ایستادگی و دفاع در سینه‌ها پنهان مانده است...

روایت «57 نفر» از رزمندگان دفاع مقدس که 10 سال نه در اردوگاه اسرا، بلکه در مخوف‌ترین زندان‌‌های عراق بدون نظارت صلیب سرخ جهانی به صورت مفقودالاثر دربند بوده‌اند،‌ از جمله ناگفته‌های دفاع مقدس است که تاکنون در هیچ کتاب، فیلم، نشریه یا مستندی از آن روایت نشده‌است؛‌ روایتی که نقل آن پر است از نکات درس‌آموز و عبرت‌دهنده از مردانی که 10 سال از بهترین سال‌های عمر پربرکتشان را در راه اعتلای اسلام و انقلاب عزیز خالصانه و عاشقانه دادند و تحت سخت‌ترین شکنجه‌های بعثیون پای انقلاب ایستادند و هرگز از ایمان و آرمانشان دست برنداشتند.

برای روایت داستان «این 57 نفر» ضروری است که یادآوری شود در آغازین روزهای جنگ تحمیلی، پیش از آنکه نیروهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و بسیج مردمی، آمادگی لازم برای حضور در جبهه‌های جنگ را پیدا کنند،‌ این نیروهای "ارتش جمهوری اسلامی ایران" بودند که به دلیل آمادگی و تخصصی که داشتند به عنوان اولین گروه‌ها خود را به سنگر‌های زمینی و هوایی دفاع مقدس رساندند.

"این 57 نفر" نیز که در همان روزهای ابتدایی جنگ پس از انجام عملیات‌های مقتدرانه، به اسارت دشمن (به صورت مفقودالاثر) درآمدند، 25 نفر از خلبان ارتش جمهوری‌اسلامی و بقیه از نیروی زمینی و دریایی ارتش و تعدادی از نیروهای ژاندارمری و شهربانی سابق بودند.

امیر خلبان عبدالمجید فنودی، امیر خلبان جمشید اوشال، امیر خلبان سیداسدالله میرمحمدی، سرهنگ خلبان ابراهیم باباجانی، خلبان فرشید اسکندری، خلبان احمد سهیلی، خلبان شروین، مرحوم خلبان حسین مسی و تیمسار انصاری از جمله این 57 نفر هستند که در زندان‌های امنیتی بغداد از جمله ابوغریب و الرشید 10 سال مفقودالاثر بوده‌اند؛ البته در سال‌های پس از آزادی نیز روایت ایثارگری آنها در خاکریز‌های آن سوی مرز همچنان مفقودالاثر است.

در ادامه قسمت‌های کوتاهی و به عبارت بهتر "کمتر از قطره‌ای از اقیانوس 10 سال استقامت و جوانمردی بعضی از این 57 نفر" در زندان‌های امنیتی عراق را می‌خوانید:

امیر خلبان بازنشسته سیداسدالله میرمحمدی درباره نحوه اسارت می‌گوید: «من به همراه 56 نفر از افسران خلبان، هوانیروز و پشتیبانی رزمی نیروهای مسلح ارتش و ژاندارمری در اوائل جنگ تحمیلی به فرمان امام لبیک گفتیم و توفیق حضور در رده‌ جلویی منطقه‌ نبرد را پیدا کردیم و اکثرمان به شدت مجروح و تقدیرمان اسارت شد. اسارت را ادامه‌ جنگ پنداشتیم و مبارزه را ادامه دادیم و به همین دلیل 3586 روز معادل 117 ماه در زندان‌های ابوغریب و الرشید عراق به صورت مخفی و بی‌هیچ رابطه‌ای با صلیب سرخ جهانی و ایران و بدون هیچ اطلاعی از خانواده و زن و فرزند نگهداری شدیم.» 

این درحالیست که بر اساس کنوانسیون ژنو، دستگیری، نگهداری و آزادی اسرای جنگی،‌ دارای حقوق و مقررات است، اما این کنوانسیون برای رژیم تجاوزگر عراق که بدون هیچ دلیلی خاک ایران را مورد تجاوز قرار داه بود، نمی‌توانست بازدارنده باشد.

بنابراین گرچه براساس مادۀ 97 فصل سوم این کنوانسیون «اسیران جنگی را در هیچ موردی نباید برای اجرای مجازات‏‌های انتظامی به مؤسسات تأدیبی (زندان ـ توقیف‏گاه نظامی ـ زندان محکومیت اعمال شاقه و غیره) انتقال داد بلکه باید در اردوگاه نگهداری شوند»، اما رژیم بعث عراق به مدت 10 سال 57 نفر از نیروهای متخصص و افسران ارتش را به صورت مفقودالاثر در زندان‌های امنیتی عراق تحت سخت‌ترین شکنجه‌های روحی و جسمی دربند کرده بود.

ادامه دارد....

"به نقل ازسایت باشگاه خبرنگاران"


 
سفره‏ هفت سین‌ در اولین سال اسارت در زندان ابوغریب
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: سفره‏ هفت سین‌ ، زندان ابوغریب ، آغاز سال نو ، خلبان محمد رضا احمدی

 در خاطرات «شهید حسین لشکری» در دوران طولانی اسارت که در آخرین شماره ماهنامه جانباز،‌ شماره 27 به چاپ رسیده است آمده است: حدود 6 ماهی از اسارت من در اسارتگاه «ابوغریب» می‏گذشت که بوی بهار به مشامم خورد. با اسرا تصمیم گرفتیم، لحظه‏ تحویل سال سفره‏ هفت سین بیندازیم. مایی که در این چند ماه بوی سیب و طعم سنجد را از یاد برده بودیم، قرار گذاشتیم در یکی از روزها سفره هفت سینی بچینیم .

سفره‏ هفت سین‌مان 7 سرباز اسیر ایرانی بود  
عید یعنی «یا مقلب القلوب و الابصار»؛ عید یعنی رقص ماهی در تنگ بلور آب؛ عید یعنی چرخیدن سیب سرخ بر سطح صیقلی آینه‏ سفره‏ هفت سین؛ عید یعنی سیب و سنجد و سماق؛ عید یعنی سیر و سرکه و سمنو؛ عید یعنی سبزه، اما زندان «ابوغریب» که سبزه نداشت؛ اسارت گامی بود در برهوت و زندانبان‌ها اسرایشان را که تماماً رزمندگان ایرانی بودند، با تمام قوا زیر نظر داشتند تا مبادا بگریزند! به کجا؟ به هرجا که ابوغریب، نباشد.


حدود 6 ماهی از اسارت من در اسارتگاه «ابوغریب» می‏گذشت که بوی بهار به مشامم خورد؛ به مشام من و سایر اسرایی که ایرانی بودند؛ تعدادمان 70 - 80 نفری می‏شد؛ تصمیم گرفتیم لحظه‏ تحویل سال را سفره‏ هفت سین بیاندازیم و هفت سین بچینیم و فرا رسیدن سال نو را به هم دیگر تبریک بگوییم. 
این خبر دهان به دهان به گوش تمام اسرای هم‌بندمان رسید؛ همگی از آن استقبال کردند و برنامه‌ریزی‌ها، به دور از چشم زندانبان‌ها انجام شد اما ما که نمی‌دانستیم چه لحظه‏ای از چه روزی سال نو آغاز می‏شود؛ از طرفی ما که هفت سین نداشتیم؛ مایی که غذاهامان جیره‌بندی و ناسالم با بدترین کیفیت ممکنه بود؛ مایی که لباس‌های تنمان بدون حتی یک دکمه بود؛ مایی که در این چند ماه انگار سال‌ها بود بوی سیب را و طعم سنجد را از یاد برده بودیم؛ چگونه می‏توانستیم سفره‏ی هفت سین آغاز سال جدید را در اسارتگاه‌مان بچینیم؟فکری به ذهن‌مان رسید؛ قرار گذاشتیم در یکی از روزها که فرقی نمی‌کرد چه روزی باشد و در یکی از ساعت‌ها که فرقی نمی‌کرد چه ساعتی باشد، هنگامی که از سلول‌های‌مان بیرون‌مان می‏آوردند تا به «بند» برویم و قدمی بزنیم که پای‌مان از کرختی در بیاید، فرا رسیدن سال نو را با لبخندهای امیدبخشی که بر چهره‏هامان می‏رویاندیم، به یک‌دیگر تبریک بگوییم؛ مبادا که زندانبان‌ها از نشاط ما بهانه‌جویی کنند و بیش از پیش آزارمان بدهند؛ دیگر اینکه سین‌های سفره‏ هفت سین‌مان را 7 اسیر جنگی تشکیل بدهند که از افسران و درجه‌داران و سربازان دربند ارتش خودمان بودند؛ سرباز، ستوان سه، ستوان دو، ستوان یک، سروان، سرگرد، سرهنگ دو. 
روزی که آغاز سال نو را با حضور این چنین سفره هفت سینی در اسارتگاه ابوغریب، جشن می‏گرفتیم، احساس کردیم دشمن بعثی حقیرتر از آن است که بتواند به اعتقادات ما، به ملیت ما و به اندیشه‏ ما، کوچک‌ترین خدشه‏ای وارد کند و با این چنین سفره‏ای که هفت سین‌اش، 7 رزمنده‏ ایرانی بودند، پی بردیم که همدلی آدم‌های یک رنگ است که به سفره‏ هفت سین‌مان برکت می‏دهد نه همراهی سیب، سنجد و سماق و نه حضور سیر، سرکه و سمنو یا سبزی روییده از جوانه‏های گندم مانده در آب کاسه‌ای؛ با این اندیشه توانستیم دانه‏ رویش و سرسبزی را در برهوت ابوغریب، برویانیم.


 
زندان ابوغریب.....
ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: زندان ابوغریب ، خلبان محمد رضا احمدی ، خلبان آزاده اکبری فراهانی

در زیر توضیحاتی در خصوص شرایط و موقعیت زندان ابوغریب از زبان چند تن از امیران آزاده آورده شده است:

زندان ابوغریب جایی که فقط صدای شنکجه در آن شنیده می شد. بعد از آن، تمامی ما را به زندان ابوغریب بردند. یک زندان وسیع و بزرگ که همواره صدای شکنجه و داد از آن شنیده می شد. حدود ۱۰۰ نفر از خلبانان و افسران ارشد را در یک بند انداختند. به گونه ای که آن قدر جا کم بود که نمی توانستیم به راحتی بخوابیم. هیچ محفظه هوایی وجود نداشت و حتی دستشویی هایش هم در آخر بند بود که باعث آلودگی بسیاری شده بود. بعد از گذشت چند روز وضعیت مان بسیار بد شد. هوا بسیار کم بود و آلودگی بسیاری داشت. دستشویی هایش حتی آب هم نداشت. چندین روز به همین منوال گذشت و ما دیگر نمی توانستیم تحمل کنیم. تصمیم گرفتیم که اعتصاب غذا کنیم. همه بچه ها را هماهنگ کردیم که دیگر غذا نخورند با آن وضعیت ضعف جسمی غذا نخوردیم، دو روز گذشت. افسران عراقی آمدند و گفتند درخواست شما چیست؟ ما هم می گفتیم که باید یکی از بازرسان صلیب سرخ را بیاورید تا ما غذا بخوریم. حال بسیاری از بچه ها بد بود طوری که دیگر تحمل نداشتند. افسر عراقی آمد و گفت که به صلیب سرخ اطلاع داده ایم ولی اگر درخواستی دارید به خود ما بگویید. ما هم که دیدیم بسیاری از بچه ها رنجور شده بودند، تصمیم گرفتیم به حداقل چیزی که می خواهیم اکتفا کنیم.
چندین مزایا به ما دادند از جمله هفته ای یک ساعت هواخوری آن هم نه در محوطه باز، فقط پنجره های بالا را یک ساعت باز می کردند. روزنامه های عراقی به ما می دادند به افراد سیگاری هم دو نخ سیگار می دادند. هفت ماه در این وضعیت بودیم که یک روز چند سرباز عراقی آمدند و اسامی بعضی از ما را صدا زدند و گفتند که اینها را می خواهیم به صلیب سرخ نشان دهیم. من که می دانستم افراد بعثی عراق یک روده راست در شکم شان نیست، ولی چون جزو اسامی بودم مجبور شدم بروم.

(برگرفته از خاطرات آزاده خلبان اکبری فراهانی)

امیر اوشال از همرزمان رضا که مدت 10 سال اسارت را با ایشان گذراندند درباره این زندان‌های انفرادی عراق می‌گوید: «ما 19 نفر از این 57 نفر به مدت یک سال ‌و نیم آفتاب ندیدیم. پس از آنکه بعد از این یک سال و نیم اجازه حضورمان در یک حیاط کوچک آفتابگیر داده شد، طاقت تحمل آفتاب را نداشتیم. حالت تهوع و بی‌هوشی به بچه‌ها دست داد. رنگ‌ها پریده و قیافه‌ها تغییر کرده بود؛ پس از حدود 10 دقیقه تحمل نور آفتاب را نداشتیم دوباره به همان سلول‌ها بازگشتیم».(به نقل ازسایت باشگاه خبرنگاران)

ادامه توضیحات را در پست های آتی خواهید خواند.....


 
نگهداری واستفاده از رادیو (بخش سوم)
ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: زندان الرشید(دژبان) ، خلبان محمد رضا احمدی ، تیمسار محمودی ، غنیمت گرفتن رادیو

ادامه خاطرات عنوان شده توسط جناب تیمسارمحمود محمودی در خصوص بازپرسی مجدد در ارتباط با رادیو و استفاده ازآن پس از امضای قطعنامه ، تخریب پنجره ها ودیوار بین دو بند(اسیران نیروی هوایی و زمینی) در زندان ،اقدام آگاهانه ایران در خصوص آزاد نمودن 1000 اسیرعراقی(سرباز،درجه دار و افسر رده پایین) و تحویل آنها به صلیب سرخ که منجر به اعتراض جهانی و توافق برای آزادی مفقودین شد وسپس روز آزادی ....

 


 
غنیمت گرفتن رادیو توسط رضا احمدی (بخش دوم)
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: زندان ابوغریب ، خلبان رضا احمدی ، غنیمت گرفتن رادیو ، تیمسار محمودی

ضمن تشکر فراوان از جناب تیمسارمحمود محمودی(ایشان ارشدترین افسرآزاده از ناوگان فانتوم ایران که 20 روز پس از اسیر شدن رضا احمدی در تاریخ 25 مهرماه سال 1359به اسارت رژیم بعث عراق درآمدند) بخش دوم فایل شنیداری غنیمت گرفتن اولین رادیو در زندان ابوغریب، توسط رضا احمدی و لو نرفتن رادیو ، مخفی نمودن و انتقال آن به زندان الرشید (دژبان) و سپس تفتیش اسرا توسط نگهبانان عراقی را از زبان ایشان خواهید شنید.پایگاه هوایی الرشید زندان دژبان
اسفند ماه 1362به اسرا اطلاع دادند که آنها را از آن جا خواهند برد. آنها می دانستند که برای ورود به زندان جدید، حتما تفتیش خواهند شد. به همین دلیل بابا جانی گفت:
- برای بردن رادیو فقط یک راه وجود دارد وآن این که رادیو را چند تکه کنیم و هر تکه را یکی با خودش حمل کند.
وقتی اتوبوس آمد، هر بیست و پنج نفر آنها سوار شدند اما بر خلاف همیشه چشم هایشان را نبستند. پس از طی مسافتی به " زندان دژبان" در " پایگاه هوایی الرّشید" رسیدند. آنها را به حیاط زندان که چیزی حدود 500 متر مربع وسعت داشت بردند. این زندان شامل سه بند بود. هنگام ورود به بند تفتیش آغاز شد. طبق هماهنگی قبلی نفر اول، جناب سرگرد محمودی بود که داخل ساکش هیچ چیز مشکوکی وجود نداشت. آنها قرار گذاشته بودند افرادی که از بازرسی عبور می کنند، ساک هایشان را که همه یک شکل و از کیسه ی نایلونی برنج درست شده بودند، با هم عوض کنند. با شلوغ کردن اوضاع توسط بچه ها، حواس نگهبآنها پرت شد و محمودی توانست بعد از عبور از بازرسی، کیسه خودش را با یکی از اسرا عوض کند. همین طور کار را ادامه دادند تا توانستند تمام وسایل را از بازرسی عبور دهند.
بندی که وارد آن شدند 150 متر بود و در آن 6 اتاق کوچک قرار داشت. دستشویی بیرون از اتاق ها بود و از ساعت 8 شب تا 6 صبح امکان استفاده از آن غیرممکن بود.
جیره غذایی بسیار اندک بود. تشک ها پنبه ای و کثیف و نمدار بود. ساعت 9 شب همه آنها را به اتاق های شان فرستادند و گفتند تا ساعت 7 تمام درها بسته خواهد بود. حتی به آنها اجازه رفع حاجت و ادای فریضه نماز را ندادند.
صبح که درها را باز کردند آنها خواستند که با رییس زندان صحبت کنند و مشکلات را با او در میان گذاشتند و او قول داد که وضع را درست کند.
نزدیک غروب آفتاب بود که چند دستگاه تهویه کوچک آوردند و نصب کردند. تعدادی تشک ابری هم آوردند و قرار شد درها ساعت 10 شب بسته شوند و 5 صبح قبل از طلوع آفتاب باز شوند.


ارتباط با اسرا از طریق مورس

آنها کمی که با محیط آشنا شدند متوجه اسیرانی شدند که احتمال دادند ایرانی باشند. با ضربات مورس، تماس گرفتند و فهمیدند که حدس شان درست بود.
آنها همان همرزم های شان از نیروی زمینی و انتظامی بودند که دو سال پیش از آنها جدایشان کرده بودند.
پس از تماس با آنها، قرار گذاشتند که از خصوصیات نگهبانان و وقایعی که در زندان برای آنها رخ داده بود بنویسند و آن را در درز لباسی که شسته و روی بند آویزان کرده بودند قرار دهند. فردای آن روز نوبت هواخوری بود. آنها لباس ها را از روی بند برداشتند و نوشته ها را خواندند. در آن نامه ها بیان شده بود که افسران و نگهبانان زندان افرادی پست و بی رحم هستند و نباید به حرف ها و قول هایشان اطمینان کرد.
احمد و دوستانش نیز از وقایع ایران و جبهه ها آن را مطلع کردند (به دلیل داشتن رادیو، از این اوضاع با خبر بودند)


جایی برای نگه داری عمو (رادیو)
"زندان دژبان" زندانی بسیار قدیمی و متعلق به زمان انگلیسی ها بود که زمانی بر عراق سلطه داشتند. دیوارهای حمام و دستشویی آن ترک خوردگی داشت و لابه لای دزرهای آن لجن انباشته شده بود. اسرا می ترسیدند که دچار بیماری های پوستی شوند اما مسئولان زندان توجهی نداشتند. با توجه به وضعیت آنها که تا آن زمان جزو مفقودین محسوب می شدند (زیرا صلیب سرخ از وجود آنها هیچ اطلاعی نداشت.) مسئولان عراقی حتی الامکان سعی داشتند که کسی آنها را نبیند. لذا از آوردن افرادی مثل دکتر به داخل زندان خودداری می کردند.
بچه ها تصمیم گرفتند که خودشان آن جا را مرمت کنند. جناب بورایی که در بنایی نیز سررشته داشت، پیشنهاد کرد که جای یکی از آجرها را خالی بگذارند و داخلش را سیمان کرده و روی آن را هم با موزاییک بپوشانند. برای این که موزاییک غیرطبیعی جلوه نکند، با مخلوط سیمان و صابون درز آن را بپوشانند تا بدین طریق مخفی گاهی برای رادیو درست کنند. این کار انجام شد و چیزهایی از قبیل کاسه و مسواک و ... جلوی آن قرار گرفت تا طبیعی تر جلوه کند.

ساخت منبع تولید برق
پس از مدتی باطری رادیو تمام شد و بچه ها کسل و ناراحت بودند. روزی یکی از اسرا در حال مطالعه روزنامه انگلیسی زبان "بغداد آبزرور" به مطلبی برخورد کرد و آن این بود که از میوه ها و پوست شان می توان الکتریسیته ایجاد کرد.
مقداری انار داشتند که آنها را دانه کرده و به صورت سرکه در آوردند. برای آن دو قطب مثبت و منفی درست کردند. لامپ کوچکی هم به دو سر قطب ها وصل کردند. لامپ روشن شد ولی اندازه آن بزرگ بود و نمی توانستند پنهانش کنند.
با مطالعه بیشتر، وسایل را کوچک تر کردند تا حدی که به اندازه یک باطری ماشین در آمد. بدین صورت که پوست انار را در آب خیس می کردند و برای مدتی پوست انار حال اسیدی به خود می گرفت سپس از آن برق می گرفتند. از وقتی نیروگاه آب اناری درست شد، مدت زمان بیشتری می توانستند از رادیو استفاه کنند.

عراقی ها متوجه رادیو شدند ولی ...
روزی بر خلاف روزهای دیگر، تا ساعت 8 صبح درِ بند باز نشد تا این که ساعت 8 افسر نگهبان به تنهایی وارد شد و جناب محمودی را با خود برد. جناب محمودی نیز خواست تا رضا احمدی به عنوان مترجم نزد او باشد البته او خود قادر بود عربی صحبت کند اما حضور رضا احمدی نیر کنارش لازم بود زیرا به دلیل اطلاعات زیادی که از قرآن و احادیث داشت مشاور خوبی بود و می توانست به او کمک کند.
نگهبان بدون مقدمه به او گفت:
- رادیو را به من بده.
رضا از نگهبان خواست که توضیح بیشتری دهد. پس از مکالماتی به جناب محمودی گفت:
- نگهبان رادیو می خواهد.
جناب محمودی گفت:
- مگر آنها به ما رادیو دادند که حالا از ما می خواهند؟
نگهبان: "همان رادیو که از ابوغریب به این جا آورده اید."
محمودی: "مگر وقتی ما با این زندان آمدیم تفتیشمان نکردید؟"
نگهبان: "من همه جا را تفتیش می کنم و رادیو را پیدا خواهم کرد اما اگر خودت آن را به من بدهی بهتر است."
محمودی زیر بار نرفت و حتی تهدیدهای او کارساز نشد.
با وضع پیش آمده استفاده از رادیو غیر ممکن شد. بند بغلی آنها مرتب درخواست اخبار و اطلاعات می کرد و آنها شک کردند که مبادا موضوع رادیو از همان جا لو رفته باشد.
از این رو برای شان نوشتند با توجه به این که عراقی ها به داشتن رادیو مظنون شده اند آن را درون چاه توالت انداخته اند.


تلاش برای یافتن رادیو و اقامه نماز شکر 
بچه ها حدود بیست روز از رادیو استفاده نکردند تا آب ها از آسیاب افتاد. پس از بیست روز دوباره رادیو را روشن کردند.
یک روز صبح سر ساعت مقرر، درِ سلول ها را باز نکردند تا این که نگهبانان آمدند و گفتند که می خواهند همه اتاق ها را بگردند. سرپرست نگهبانان نفرات سلول را دقیقا بازرسی بدنی کرد و از محوطه بند خارج نمود. پس از چند دقیقه دستور داد تا دوباره به سلول برگردند.
وقتی برگشتند همه چیز به هم ریخته بود. سر انجام نگهبان ها به سلول آخر رسیدند و رادیو درست در همان سلول بود. احمد از سوراخ کلید نگاه کرد و دید که باباجانی و قنودی، زیر سر و کتف فرشید اسکندری، و محمدی و سلمان پاهای او را گرفته و از سلول بیرون آوردند. (فرشید اسکندری به علت داشتن رماتیسم مفصلی، هر از چند گاهی بیماری اش عود می کرد).
نگهبانان هر پنج نفر آنها را تفتیش کردند و به داخل حیاط فرستادند و سلول را گشتند اما نتوانستند رادیو را پیدا کنند. آنها رادیو را وسط پای فرشید اسکندری پنهان کرده بودند. همه آنها این ماجرا را از الطاف الهی دانستند و همگی به پاس این عنایت نماز شکر به جا آوردند.
 نوشتار،برگرفته از "کتاب عقابان دربند و خاطرات عنوان شده توسط سرتیپ خلبان آزاده محمدیوسف احمد بیگی"


 
غنیمت گرفتن رادیو توسط رضا احمدی (بخش اول)
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: رضا احمدی ، زندان ابوغریب ، غنیمت گرفتن رادیو ، تیمسار محمودی

یک روز سروان رضا احمدی که از خلبانان اف 4 بود، با بچه های گروهش برای گرفتن غذا رفته بود که یک رادیو در اتاق نگهبان ها میبیند. با گرم کردن سر نگهبان ها توسط دوستانش موفق شد این رادیو را برداشته به آسایشگاه بیاورد. رادیو را داخل یک کیسه گذاشتیم و درون سوراخی در بالای کاسه توالت پنهان کردیم.
بعد از حدود دوساعت نگهبان پی برد که رادیویش نیست ولی از ترس چیزی به فرمانده خود نگفت. بعد از مدتی چون محل نگهداری رادیو مناسب نبود جای آن را عوض کرده در وسط یک بلوک سیمانی زیر منبع آب قرار دادیم. برای تامین باطری از باطری های کهنه نگهبانان استفاده می کردیم که پس از مدتی یک ساعت درخواست کردیم که ابتدا مخالفت می شد ولی در نهایت توانستیم آن را بدست آورده و از باطری آن استفاده می کردیم و بجای آن باطری کهنه خود نگهبانان را به آنها می دادیم و باطری جدید می گرفتیم که با دوسه بار انجام این کار به ما شک کردند و دیگر نتوانستیم باطری دریافت کنیم ولی به دلیل این که چندین بار این کار را انجام داده بودیم تا مدتی خودکفا بودیم. درضمن در همین زمان سروان باباجانی را که از بچه های هوانیروز بود و در الکترونیک سررشته داشت به عنوان مسئول رادیو انتخاب کردیم.

میکروفون مخفی

سروان باباجانی مجبور بود برای شنیدن اخبار زیر پتو برود و گوش خود را به بلندگوی رادیو بچسباند و این امر کار را برای او دشوار می کرد. یک روز یکی از بچه ها متوجه یک برآمدگی روی دیوار شد. روی آن را تراشیدیم و متوجه وجود یک میکروفون مخفی شدیم. در آسایشگاه جست وجو کردیم و توانستیم 10 میکروفون را پیدا کرده و همه آنها را از داخل دیوار خارج کنیم. چند روز گذشت دیدیم عراقی ها هیچ عکس العملی نشان نمی دهند متوجه شدیم که این میکروفون ها برای زمانی بوده که زندان در دست استخبارات بوده است و مسئولان فعلی زندان از آن اطلاع نداشتند. چند روز بعد باباجانی گفت می تواند از این میکروفون ها برای رادیو بلند گو بسازد. با سررشته ای که از الکترونیک داشت، این کار را انجام داد و از آن پس مجبور نبود برای شنیدن اخبار گوش خود را به بلندگوی آن بچسباند.

نوشتار متن،برگرفته ازخاطرات "سرتیپ آزاده خلبان محمد یوسف احمد بیگی "

فایل شنیداری غنیمت گرفتن اولین رادیو در زندان ابوغریب، توسط رضا احمدی ، مخفی نمودن و تغذیه وتهیه باطری رادیو را(در سه بخش) از زبان جناب تیمسارمحمود محمودی خواهید شنید. (ایشان  ارشدترین افسرآزاده از ناوگان فانتوم ایران که 20 روز پس از اسیر شدن رضا احمدی به اسارت رژیم بعث عراق درآمدند) .با تشکر از هر دو عزیز آزاده وبا آرزوی سلامتی برای ایشان 


 
زندان ابوغریب
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: زندان ابوغریب ، رضا احمدی ، آزاده خلبان لشکری

 16آذر 1359 چهل نفر از اسرا را که رضا نیز جزء آنها بود، به زندان ابوغریب منتقل کردند. آنها را به سالنی بردند که حدود 40 یا 50 متر بود با سقفی بلند و دود زده که هیچ گونه منفذی نداشت. لحظاتی پس از ورود آنها در باز شد و چهل نفر از افسران نیروی زمینی که اسیر شده بودند نیز به جمع آنها اضافه شدند. آنها بسیار کثیف و نامرتب بودند و با دست بند به هم بسته شده بودند. وضعیت بسیار بد و زننده ای بود. بوی تعفن همه جا را گرفته بود. سالن برای خوابیدن 80 نفر بسیار کوچک بود. کمبود آب و غذا بیداد می کرد ولی با وجود همه مشکلات آنها سرگرد دانشور را که از افسران نیروی زمینی بود و درجه اش از همه بالاتر بود به عنوان فرمانده انتخاب کردند. او همه را به 8 گروه 9 نفری تقسیم کرد که هر گروه یک ارشد داشت که با فرمانده در تماس بود

 دانشور بارها به عراقی ها گفته بود می خواهد با مسئول زندان صحبت کند. پس از چند بار تذکر روزی مسئول زندان آمد و در جواب خواسته های اسرا گفت:وضع اسیران عراقی در ایران خیلی از شما بدتر است و ایرانیان حتی بعضی از اسیرانی را که مخالفت می کنند می کشند

سرگرد خلبان شروین از جا برخاست و گفت:شما کاملا در اشتباهید در اوایل جنگ که درایران بودم می دیدم که اسیران عراقی در بهترین شرایط زندگی می کنند و امتیازات زیادی از جمله نامه نگاری با خانواده هایشان، ورزش و هوا خوری و غیره دارند درحالی که شما حتی به قرارداد ژنو هم احترام نمی گذاریدشروین با صدای بلند تری ادامه داد:اگر شما فکر می کنید ایران اسیران شما را می کشد، شما هم می توانید ما را بکشید ولی حالا که زنده نگه داشته اید باید قوانین ژنو را در مورد ما اجرا کنید!جسارت او باعث غرور و افتخار اسرا شده بود. ولی مسئول زندان با خشم فراوان بدون این که چیزی بگوید زندان را ترک کرد. زندانیان با خود فکر می کردند پس در خاک دشمن هم می توان مردانه و با قدرت و شجاعت حرف زد و از دشمن نهراسید و همین فکر باعث شد تحمل آن شرایط کمی آسان تر شود.

 اخبار ایران و جبهه را هم پیگیری می کردید؟

 ما در ابتدای ورود به ابو غریب مانند اصحاب کهف زندگی می کردیم. از دنیا بی خبر بودیم. نه روزنامه ای به ما می دادند و نه کاغذ و قلم. همه چیز برای ما حرام بود. کتاب بر ما حرام بود. وقتی یکی از بچه ها می رفت اتاق نگهبان ها را نظافت کند، از زیر تخت آنها یکی دو تا روزنامه کهنه را می آورد و ما می خواندیم ببینیم چه خبر است. اصولاً خودمان برای آوردن روزنامه داوطلب می شدیم و می رفتیم. اوایل اینجوری بود. بعدها که ما خلبان ها تنها شدیم، یک مدتی ما را تحویل حفاظت اطلاعات نیروی هوایی دادند. یک سری امکانات برای ما آوردند. به طور مثال از آنان پنج جلد قرآن خواسته بودیم که آوردند. از سوی دیگر هر یک از بچه ها که یک نوع تخصصی داشت برای بچه ها کلاس می گذاشت. پزشک داشتیم کلاس کمک های اولیه می گذاشت. یکی کلاس زبان انگلیسی می گذاشت و بچه ها را انگلیسی درس می داد. یکی با زبان آلمانی آشنا بود و کلاس آلمانی می گذاشت. یکی ترک بود و کلاس ترکی گذاشته بود. در دوران اسارت یک چنین سرگرمی هایی داشتیم. به اضافه اینکه خودمان هم یک چیزهایی که به آن نیاز داشتیم تهیه می کردیم. در شامگاه دومین روز که به ابو غریب رفتیم، خدا رحمت کند خلبان رضا احمدی را، رفت جلو و ایستاد نماز و هشت نفر از خلبانان پشت سر او ایستادند نماز جماعت خواندند. شب بعد شدند 12 نفر، بعد از گذشت مدتی به تدریج در زندان ابو غریب نماز جماعت دایر شد.

 عراقی ها ممانعت نمی کردند؟

 خیر... فقط می گفتند صداتون بیرون نرود. زیاد کاری به نمازمان نداشتند. بعداً بچه ها شروع کردند به شعار دادن. گفتیم بابا این کار را نکنید. این بند زندان که در آن هستیم زیر نظر سازمان امنیت شان قرار دارد. حتی خود مسئولان زندان حق نداشتند به ما نگاه کنند. گاهی که ما را توی راهروهای زندان می بردند، مسئولان زندان چشمشان را به طرف دیوار می گرفتند. حق نداشتند ما را نگاه کنند. همین رضا احمدی که خدا او را بیامرزد قبل از این که به ما قرآن درس بدهد اینقدر وقت گذاشت تا «جزء عم» را از بر نوشت. خیلی بچه ای باهوشی بود. با همین «جزء عم» برای بچه ها کلاس آموزش قرآن دایر کرد. بعد که پنج جلد قرآن به ما دادند شروع کرد قرآن خواندن.
یکی از فعالیت هایی که همین رضا احمدی انجام می داد، برپایی کلاس درس تفسیر قرآن بود. به مسئولان زندان گفته بودیم که کتاب تفسیر می خواهیم و این خواسته را تأمین کردند. برای ما یک سری کتاب آوردند که در سطح دانشگاه تدریس می شد. رضا احمدی این کتاب ها را می خواند، و شب ها برای بچه ها یک ساعت کلاس تفسیر قرآن می گذاشت. بعد از مدتی تدریس صرف و نحو را شروع کرد. یعنی سرگرمی مان رفت و به سمت این مایه ها، کم کم دو جلد دیکشنری به ما دادند. یک جلد دیکشنری عربی به انگلیسی و یک جلد انگیسی به عربی، از آن پس هر کدام از بچه ها می نشستند و سرشان را به قرآن گرم می کردند. می نشستند معانی قرآن را از لغتنامه و دیکشنری پیدا می کردند. مهمترین سرگرمی های ما همین بود. روزی یک ساعت هم می رفتیم حیاط هواخوری و شروع می کردیم به ورزش.

 (برگرفته از خاطرات آزاده خلبان لشکری)


 
اسارت در استخبارات
ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: استخبارات ، ساواک عراق ، خلبان محمد رضا احمدی ، تیمسار محمودی

خلبانان از ابتدای اسارات در استخبارات (زندانهای مخوف ساواک عراق)تا مدتی در سلولهای انفرادی بسر بردند و سپس به سلول های سه نفره منتقل ،و در انجا از طریق مورس از یکدیگر با خبر میشدند. رضا احمدی نیز حدود چند ماه در استخبارات و پس از آن به مدت حدوداً سه سال به زندان ابوغریب منتقل شد و سپس به مدت 7سال تا پایان دوران اسارت در پایگاه هوایی الرشید زندان دژبان بصورت مفقودالاثر بسر برد.

در زیر سخنان و خاطرات جناب تیمسارمحمود محمودی (ارشدترین افسر آزاده از ناوگان فانتوم ایران)از دوران اسارت در استخبارات را خواهید شنید.


 
مانور مشترک بین نیروی هوایی ایران،امریکا و انگلیس در سال 1356 در آبهای خلیج فارس
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: رزمایش نیروی هوایی ، مانور هوایی ، شکستن دیوار صوتی ، خلبان محمد رضا احمدی

در بین خاطرات بیان شده از زبان همکاران و همرزمان رضا احمدی،گاه خاطرات تلخ و گاهی شیرین به چشم میخورد. در زیر خاطره ای شنیداری ،بیان شده از طرف جناب تیمسار محمود انصاری فرمانده اسبق پایگاه همدان، در خصوص رزمایش حقیقی بین نیروی هوایی ایران،امریکا و انگلیس در سال 1356 در آبهای خلیج فارس قابل دسترس است.در این خاطره به موفقیت آمیز بودن مانور و سرافکندگی خلبان امریکایی اشاره میشود. همچنین تلف شدن 15000 مرغ در مرغداری به دلیل شکستن دیوارصوتی توسط رضا احمدی ."با تشکر از امیر انصاری "


 
در آسمان 8سال جنگ تحمیلی
ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: بازگشت آزادگان به میهن ، دریافت وینگ خلبانی ، جنگ تحمیلی ، پیروزی انقلاب

مطلب ارسالی از جناب آقای مهدی بابا محمودی (از سایت گنج جنگ)به مناسبت بازگشت پیروزمندانه آزادگان عزیزمان به میهن اسلامی.




 
شهادت رضا(او که متعلق به آسمان بود ، دوباره به آسمان پرکشید)
ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: تشیع پیکر ، خلبان محمد رضا احمدی ، تیمسار براتپور ، سایت جامع آزادگان

با عرض سلام حضور خوانندگان عزیز، با توجه به اینکه تک تک پستها را با تاًمل میگذاشتم ولیکن مدتی است که حس ارسال مطلب برای سایت را نداشتم اما امروز که حس غریبی دارم و بیست و چهارم دی ماه (بیست وچهارمین )سالگرد عروج ملکوتی ایشان بود جاداشت که از مراسم تشیع پیکر نازنینش عکس بگذارم.(در زیر تابوت امیران آزاده از راست تیمسار محمودی-تیمسار اوشال)و تیمساربراتپور.....

لازم به ذکراست که ایشان 24شهریورماه سال 69 به همراه سایر خلبانان آزاده پس از ده سال اسارت(مفقودالاثربودن) به میهن بازگشت و در تاریخ 24 دی ماه 69(درست 4ماه پس از آزادی)در حالیکه خودش در حال رانندگی بود و برای مراسم ترحیم پدرشان و کار اداری(از طرف ارتش احضار شده بودند) از شهرستان آباده به سمت تهران درحرکت بود که در 55 کیلومتری اصفهان منطقه مهیار، در اثر ایست قلبی، (صدمات ناشی از اسارت)، اتومبیل واژگون میشود و ایشان سرش به شدت آسیب  میبیند و دراثرضربه وخونریزی مغزی درحالیکه در دامان مادرشان بودند  به بیمارستان منتقل میشوند ولیکن دیگر از کسی کاری ساخته نبوده و به لقاء الله  پیوست."او که متعلق به آسمان بود ، دوباره به آسمان پرکشید و مارا باردیگر در غم هجرانش نشاند."

 


 
تو که بودی که آزادگان تو را آزاده نامیدند؟
ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: فتح خرمشهر ، آزادسازی خرمشهر ، سقوط خرمشهر ، امام خمینی

 

چندی قبل عکس فوق برای مدتی لوگوی اصلی سایت گنج جنگ بود زمانی که این لوگو را دیدم برای پاسخ به این سوال شروع به تحقیق نمودم که جواب آنرا از زبان تعدادی از همرزمانش یافتم در زیر نمونه ای از آن را میخوانید و میشنوید:(ضمناً این گفته ها را در خاطرات چند تن دیگر از امیران آزاده نیز یافته بودم)

براستی تو که بودی که آزادگان تو را آزاده نامیدند؟

شهید لشگری(سید الاسرای جنگ که 18 سال در زندانهای مخوف عراق در اسارت بسر برد و اولین هم وطنی را که پس از به اسارت در آمدن دیده بود رضا احمدی بود) در بخشی از خاطرات ثبت شده اش مینویسد:

شام را خورده بودیم که نگهبان در را باز کرد و سه پارچه سیاه چشم‌بند داخل سلول انداخت و گفت: لباس بپوشید و مرتب باشید با شما کار داریم.

چشمم را که باز کردند دیدم همان سالنی است که قبلاً دوباره به آنجا رفته بودم؛ ولی این بار چشم‌هایم باز بود. تعدادی خلبان ایرانی داخل سالن روی زمین نشسته بودند. هر کسی با دیدن دوست خودش به طرف او می‌دوید و یکدیگر را در آغوش می‌گرفتند. سؤال‌های زیادی داشتم و می‌خواستم در فرصت کم از دوستانم بپرسم، راجع به جنگ، خانواده‌ام و خیلی چیزهای دیگر.

نگهبان از تماس ما با یکدیگر ممانعت می‌کرد ولی موفق نبود؛ زیرا همه مانند تشنه‌ای بودند که به آب زلال رسیده باشند. در باز شد و یک عراقی با لباس شخصی وارد شد. پشت سر او چند نگهبان با تلویزیون و ویدیو وارد شدند. مردی با لباس شخصی در میان جمع ایستاد و با یک غرور خاصی به لهجه فارسی گفت: الآن فیلم پیروزی سربازان عراقی را خواهید دید. آن‌ها توانستند از کارون بگذرند و محمره(خرمشهر) را فتح کنند.    
دشمن سعی داشت با نشان دادن این فیلم که جنبه نمایشی آن بیش از جنگ و رزم آن بود، غرور خلبانان ایرانی را جریحه‌دار کند. حدود سی نفر از خلبانان نیروی هوایی و هوانیروز در آن‌جا حضور داشتند. بعضی تحمل دیدن فیلم را نداشتند و سر را به زیر انداخته بودند. تانک‌های عراقی با بی‌رحمی تمام خانه‌های مسکونی و مغازه‌های خرمشهر را تخریب می‌کردند و دل هر ایرانی را به درد می‌آوردند. 
 د
ر آن تاریک و روشنای اتاق اگر در چهره تک تک خلبانان سلحشور می‌نگریستی، خشم و نفرت را می‌توانستی به وضوح ببینی. عمل عراقی‌ها در وجود ما نتیجه‌ای عکس گذاشت. همه مصمم گشتند تا هر زمان و با هر زجر و شکنجه‌ای این دوران را تحمل کند و پیش دشمن سر فرود نیاورند.
 
مرد لباس شخصی دستور داد پاکت سیگار و کبریت را بین خلبانان بگردانند. تعدادی از بچه‌ها که سیگاری بودند برای تسکین خود سیگاری به هوا دود کردند. 

فیلم ویدیویی یک رقاصه ایرانی را به نمایش گذاشتند و دقیقاً عکس‌العمل تک تک بچه‌ها را زیر ذره بین داشتند. در باز شد و مرد سیه چرده و قوی هیکلی با موهای فرفری در حالی‌که لباس زیر بعثی‌ها را به تن داشت، وارد سالن شد.

تعدادی سرهنگ، این ژنرال را بدرقه می‌کردند. یکی از سرهنگ‌ها به اسرا برپا و خبردار داد. ژنرال در حالی‌که دست‌هایش را به کمر زده بود، با         صدای بلند به عربی مطالبی را گفت که مرد لباس شخصی، آن‌ها را ترجمه می‌کرد:  

از شماها می‌پرسم کارهای این خانم بهتر است یا کارهای خمینی؟ این خانم می‌‌رقصد و شادی می‌کند و مردم را شاد و خرّم می‌سازد ولی خمینی مردم را می‌کشد، اموال مردم را مصادره می‌‌کند، و مردم را آواره می‌کند
او اشاره داشت به فیلم فتح خرمشهر و گفت: «اگر ما آمدیم به خاک شما، هیچ چشمداشتی به شهرهای شما نداریم. ما می‌خواهیم شما را نجات بدهیم، به شمال قول می‌دهم به زودی تهران را خواهیم گرفت و کاباره‌ها و مراکز رقص و آواز را برایتان راه خواهیم انداخت، حالا از شما می‌پرسم این زنی که شما را شاد می‌کند بهتر است یا خمینی؟»
سکوت سالن را فرا گرفته بود. ژنرال سؤالش را مجدداً با صدای بلندتری مطرح کرد. همه در حالی‌که با خشم و غرور به او می‌نگریستند جواب‌هایشان را در گلو جمع کردند و به درون خود ریختند.
ژنرال متوجه شد تعدادی از خلبان‌ها سر به زیر دارند و رقاصه را نگاه نمی‌کنند. یکی از آن‌ها مرحوم سروان "رضا احمدی" بود. ژنرال آمد و مستقیماً روبروی او ایستاد و با صدای
بلند سؤالش را تکرار کرد. مرد لباس شخصی، سؤال او را ترجمه کرد.

"احمدی" همچنان که سر به زیر داشت سکوت کرد. ژنرال از بی‌احترامی او نسبت به خودش ناراحت شد. در حالی‌که چانه احمدی را با دست راستش محکم گرفته بود صورت او را بالا آورد. چشم در چشم او انداخت و با صدای بلند سؤالش را تکرار کرد. همه مردّد بودند چه خواهد شد و احمدی در قبال سؤال او چه خواهد گفت.
پس از مکثی کوتاه، "احمدی" با متانت خاصی سربلند کرد و گفت: هر دو بنده خدا هستند. مترجم ترجمه کرد.
ژنرال مجدداً پرسید: گفتم کدام بهترند؟
"رضا احمدی" خودش را برای پیامد حرفی که می‌خواست بزند آماده کرده بود. محکم و مصمم در حالی‌که در چشم ژنرال نگاه می‌کرد، گفت: من خمینی را انتخاب می‌کنم!
ژنرال منتظر ترجمه حرف "احمدی" نشد. ناگهان با مشت چندین بار چانه احمدی را نشانه رفت و او را به زمین انداخت.
همه خلبانان از عکس‌العمل "احمدی" احساس غرور می‌کردند و هر چه نفرت داشتند در چشمان خود جمع کرده، به سوی ژنرال نشانه رفتند.
ژنرال از وضعیت پیش آمده ناراحت و عصبانی شده بود. در حالی‌که زیر لب به جمع ما فحش و ناسزا می‌گفت، سالن را ترک کرد.

http://dehnavi1341.blogfa.com/post/6754منبع

همچنین میتوانید با کلیک بر روی عکس فایل شنیداری این متن را از زبان امیر شفیعی از جمله امیران آزاده ای که مدت ده سال اسارت را با رضا بسر برده بشنوید:

http://www.aparat.com/v/klxY5


 
سخنرانی رضا احمدی در نماز جمعه سال 69
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: آخر ماه صفر ، نماز جمعه ، شهید محمد رضا احمدی ، سخنرانی

چند روز پس از آزادی  از اسارت ، رضا قبل از خطبه های نماز جمعه (سال 69) در شهرستان آباده  در روز آخر ماه صفر سخنرانی کرد که در زیر بخشی از آنرا میشنوید.

این صدا تنها صدای ضبط شده ای است که پس از سالها پیدا شده است .(کیفیت چندانی ندارد).

http://www.aparat.com/v/783Wv

 

 


 
آزادگان نمایندگان عظمت ایران در خاک دشمن
ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: خلبانان ایرانی ، گنج جنگ ، عقابان دربند ، سرلشگر احمدی

 چندی قبل به مناسبت سالگرد اسارت رضا سایت گنج جنگ مطلبی با عنوان زیر قرار داده بود:

پنجم مهر ماه سالگرد به اسارت در آمدن عقابی گمنام از گردان فانتوم نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران است. از پنجم مهر ماه تا 10 سال بعد این دلاور جوانیش را در اردوگاه های دشمن سپری کرد پس از آزادی فقط مدت چهار ماه در دنیای خاک ماند و در سانحه رانندگی به دنیای شهیدان و همرزمانش پیوست. مرحوم سرلشکر خلبان محمد رضا احمدی خلبان گمنام ایرانی که بارها قبل از شهادت مواضع دشمن ناپاک را در عمقی ترین نواحی به آتش کشید و همواره نماینده ای از ایران بزرگ در خاک دشمن بود.

یادش در تاریخ میهن عزیز جاودان باد...

منبع : سایت گنج جنگ


 
با من سخن بگو
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عشق خدایی ، بامن سخن بگو ، خطبه نهج البلاغه ، ماه مبارک رمضان

زمانی که پس از سالها تصمیم گرفتم در خصوص شناخت رضای عزیز تحقیق کنم و ایشان را بهتر شناخته و به دیگران نیز معرفی نمایم، تردید داشتم که آیا این کار درست است یا نه؟ونظر به اینکه رضا در زمان حیاتش و پس از آزادی از اسارت، حاضر نشده بود با هیچ یک از خبرگزاریها و رسانه هایی که از ایشان دعوت به مصاحبه نموده بودند صحبت کند واز زجرها و مرارتهای اسارت خود زبان به میان آورد ، برای رفع این دودلی و شک سعی کردم از نهج البلاغه کمک بگیرم ، به که چه زیبا برادرم با من سخن گفت و خطبه جالب و خواندنی 149 نهج البلاغه آمد که درآن مولای متقیان علی (ع) قبل از مرگ با مردم سخن گفته بود وبرایم این خطبه بوضوح زبان حال رضا بودکه پس از خواندن آن اراده ام برای اینکار مصمم تر شد در زیر خطبه 149 را میخوانید و میشنوید: خطبه 149 نهج البلاغه: ای مردم! هرکس مرگی را که از آن گریزان است خواهد دید.دوران زندگی انسان ،میدان رانده شدن اوست درجهان ،وگریختن از مرگ،رسیدن است بدان. چند روز که روزگار را از این سو بدان سو راندم ، و به خاطر دانستن این راز پوشیده اش کاواندم، خدا نخواست ، جز آنکه آن را بپوشاند،هیهات که این علمی است نهفته-که هیچکس آن را نداند -اما وصیت من:خدا !چیزی را شریک او میارید و محمد(ص)!سنت او را ضایع مگذارید! این دو ستون را برپا بدارید واین دو چراغ را افروخته نگهدارید، ونکوهشی بر شما نیست مادام که پراکنده نیستید و پایدارید.هرکس به اندازه توان خود بکوشد، وبر نادانان آسان گیرد و مخروشد، که پروردگارتان مهربان است و دینتان راست،و امام شما داناست. من دیروز یار شما بودم،وامروز برای شما مایه پندو اعتبار وفردا از شما جدا و به کنار،خدا مرا و شما را بیامرزد اگر پای در این لغزشگاه برجای ماند که هیچ، واگر بلغزد و مرگ در رسد ،شیوه روزگار ناپایدار است آرام پس آنکه در جنبش بود ،و خاموش ،از آن پس که گفتگو می نمود پس پند دهد شمارا آرمیدن من ، و از گردش افتادن دیدگانم ، و بی جنبش ماندن پاها و دستانم ، که این برای پند پذیران بهتر است از گفتار رسا، و سخن شنیدنی و شیوا، شمارا بدرود میگویم ،بدرود کسی که آماده دیدار است و دیدارش با پروردگار است.فردا که جای من خالی ماند، ودیگری برآن نشست،راز درونم را خواهید دانست و اینکه چه کسی را دادید از دست .انا لله و انا الیه الراجعون وچنین شد که تحقیقاتم را درخصوص خاطرات اسارتش شروع نمودم و در پستهای آتی آنها را از زبان خلبانان وامیران آزاده خواهید شنید.لازم به ذکر است که تاکنون سعی برآن بود که به لحاظ زمانی(از کودکی تا اسارت) ترتیب مطالب حفظ شود ولیکن از این پس ترتیبی نخواهد داشت .


 
سخنی چند از گردآورنده
ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شهید محمد رضا احمدی ، امیران آزاده ، خاطرات خلبانان مفقودالاثر ، خلبانان آزاده

نظر به اینکه رضای عزیز پس ازآزادی از اسارت ده ساله رژیم بعث عراق (3633 روزاسارت) مدت زمان زیادی در بین خانواده نبود (تنها 4ماه 120روز) و بدلیل حجم انبوه دید و بازدیدها و شرکت در مجالس سخنرانی که از ایشان دعوت به عمل می آمد، مجالی برای ثبت خاطراتش (بصورت گفتاری-نوشتاری - صوت وفیلم) کمتر وجود داشت. همچنین کلیه فیلمها و بیشترعکس های ایشان بطرز عجیبی در آتلیه مفقود شدند و فقط بخشی از مطالب-ازجمله نوشتاری که بعداً حضورتان ارایه خواهد شد(دستنویس ایشان) و بخشی از سخنرانی نماز جمعه در شهریورماه سال ۶۹ فقط چند روز پس از آزادی و فیلمهای کوتاهی از ایشان که به تازگی پیدا شده است در دسترس است. لذا سعی برآن است که موارد فوق الذکر و همچنین خاطرات ایشان از زبان سایر خلبانان و امیران آزاده و همرزمانش به تدریج و به صورت اصل و بدون هیچ دخل و تصرف و اصلاح ، در اختیار خوانندگان عزیز قرارمیگیرد.

با کسب اجازه از کلیه امیران آزاده ای که دوران 10 ساله اسارت را با رضای عزیز سپری نموده اند و خاطرات مشترکی با هم دارند. اینجانب به دلایل بیان شده در بالا ، پس از تحقیق در سایتهای مختلف و رویت خاطرات هم سلولی هایش مواردی را که از رضا سخنی به میان آمده برداشت و در این سایت درج خواهم نمود و سعی بر آن است که تا حد امکان با ذکر نام و منبع بیان شود.


 
بیانات جناب تیمسار محمود انصاری
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شهید محمد رضا احمدی ، تیمسار محمودانصاری ، خلبانان ایرانی ، کمان 99

ضمن تشکر فراوان از امیر محمود انصاری  در زیر بیانات شیوای ایشان را میشنوید:

جناب تیمسار محمود انصاری فرمانده اسبق پایگاه همدان و از دلاورمردان زمان جنگ در خصوص آشنایی با رضا احمدی از قبل انقلاب، شرکت در جلسات قرآن با ایشان ، بعداز انقلاب ،جنگ و اسارت می گوید: ضمناً به گفته امیر انصاری در زمان فرماندهی پایگاه همدان به پیشنهاد ایشان ،میدان تیر هوا به زمین پایگاه همدان از سالها قبل به نام رضا احمدی نامگداری شده است.


 
آغاز اسارت
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اسارت خلبانان ، آغاز جنگ تحمیلی ، خلبانان ایرانی ، عملیات برون مرزی

  

ماموریتی که منجر به اسارت شد...

با شروع جنگ تحمیلی همه روزه پروازهای زیادی از پایگاه های هوایی از جمله همدان انجام می شد که رضا احمدی بعنوان یکی از خلبانان باتجربه در برنامه پروازی روزانه قرار داشت و به گفته امیر براتپور( معاون عملیاتی وقت پایگاه همدان)، ایشان حداقل روزی دو عملیات انجام میداد و مانند سایر خلبانان برای پرواز لحظه شماری می کرد. بعد از هر پرواز، تلفنی خانواده را در جریان امر و سلامتی خود میگذاشت. تا اینکه در روز5/7/59 از اوخبری نمیشود وهرچه خانواده منتظر تلفنش میشوند فایده ای نداشته است .

ششمین روز جنگ است. عراقی ها تا نزدیکی اهواز و دزفول هم رسیده اند. در همین روز به پایگاه نوژه ماموریتی محول میشود. ماموریت حمله به نیروهای عراقی بود . لذا برای این عملیات خلبانان انتخاب شدند که نام رضا نیز در این لیست به چشم می خورد. بلافاصله کارهای مقدماتی انجام، و خلبانان آماده پرواز شدند و مدتی بعد در دل آسمان جای گرفتند.

در آن روز ایشان به همراه کابین عقب خود (خلبان علیرضا علیرضایی)برای انجام عملیات برون مرزی عازم عراق شده و پس از انجام عملیات در برگشت ،در منطقه سرپل ذهاب یکی از بالهای هواپیما مورد اصابت موشک قرار میگیرد و چند لحظه بعد هم بال دیگر، وچاره ای جز ایجکت نمیماند. به گفته ایشان (شب پس از ورودش) در همان لحظه که ایجکت میکند در عرض چندلحظه و حتی کمتر از ثانیه تمام زندگی خود را مثل یک فیلم جلو چشمانش میبیند .....

در ابتدای ایجکت بند چتر به شدت به گردن و کلاهش گیر میکند بطوریکه در فاصله چند متری زمین ایشان موفق میشود با برداشتن کلاه از سر ،خودرا ازاد نماید و بلافاصله که به زمین میرسد بسرعت برای مخفی کردن اسناد و نقشه هایی که نزدش بوده و درجه هایش اقدام به مدفون کردن آنها به زیر خاک میکند.وپس از آن به اسارت دشمن بعثی در می آید.

ایشان پس از دستگیر شدن به سرهنگی که برای دستگیریش آمده بوده ، میگوید آیت الکرسی میدانی؟میگوید تو بخوان و وقتی میخواند  به اولیاوهم الطاغوت که میرسد رضا به سرهنگ عراقی میگوید میدانی طاغوت چه کسی است ؟میگوید نه تو بگو پاسخ میدهد طاغوت صدام است، امریکاست اسرائیله ، من و تو برادریم و مسلمان و شیعه نباید بجان یکدیگر بیفتیم سرهنگ عراقی میگوید حیف که تماس گرفتم استخبارات بیان ببرنتون وگرنه همین جا آزادتون میکردم. بعد دستور میدهد غذا که خورش بامیه بوده بیاورند رضا میگوید نمیخورم میگوید جیرته باید بخوری معلوم نیست دیگه چه موقع به شما غذا بدهند.

به یکباره رضا روز قبل را بیاد می آورد که یک خلبان عراقی اسیر گرفته بودند و رضا دقیقا همین حرفهارا به او زده بوده است . نان و تخم مرغ به او داده بودند که نمیخورده رضا می گوید بخور جیرته.....

در اینجا جا دارد که روایتی نیز از سیداسرا شهید ابوترابی بخوانید: 

از صلیب سرخ آمده بودند اردوگاه اسرا گفتند:

در اردوگاه شما را شکنجه‌تان می‌کنند یا نه؟همه به آقا سید نگاه کردندولی آقا سید چیزی نگفت مأمور صلیب سرخ گفت:آقا شما را شکنجه می‌کنند یا نه؟ظاهراً شما ارشد اردوگاه هستید.آقا سید باز هم حرفی نزد.پس شما را شکنجه نمی‌کنند؟آقا سید با اون محاسن بلند و ابهت خاص خودش سرش پایین بود و چیزی نمی گفت.نوشتند اینجا خبری از شکنجه نیست.افسر عراقی که فرمانده اردوگاه بود، آقای ابوترابی را برد تواتاق خودش گفت:تو بیشتر از همه کتک خوردی، چرا به اینها چیزی نگفتی؟آقای ابوترابی برگشت فرمود:ما دو تا مسلمان هستیم با هم درگیر شدیم، آنها کافر هستند دو تا مسلمان هیچ وقت شکایت پیش کفار نمی‌برند.فرمانده اردوگاه کلاه نظامی که سرش بود را محکم به زمین کوبید و صورت آقا سید را بوسید بعدش هم نشست روی دو زانو جلو آقا سید و تو سر خودش می زد می گفت شما الحق سربازان خمینی هستید.


 
خاطره ای ارسالی از جناب تیمسارعلیرضا فرخی از نخستین روزهای جنگ تحمیلی
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: انهدام پایگاه الرشید ، تیمسار علیرضا فرخی ، خاطرات رضا احمدی

با تشکر از جناب تیمسار علیرضا فرخی در زیر خاطره ای از ایشان در خصوص رضا آورده شده است:

با درود فراوان، از من پرسیده بودید که خاطره ای از شادروان احمدی دارم ؟

بله من خاطرات زیادی از زنده یاد رضا احمدی دارم چون زمانی که من تازه از امریکا برگشته بودم بعد از دوره اموزشی در طهران به همدان منتقل شدم و در انجا در گردان 31 با ایشان همگردانی بودم و من خیلی بعنوان کابین عقب با او پرواز کردم و وقتی هم که برای دوره کابین جلوئی بگردان اموزشی رفتم، ایشان تازه معلم شده بود و به آنجا امده بود و من از راهنمائی هایش خیلی بهره بردم. و اما زمانی که جنگ داشت شروع میشد ایشان از طهران به همدان امد و بیشتر ماها تقریبا هر روز پرواز میکردیم و بعد از پرواز در باره اتفاقاتی که افتاده بود با هم صحبت میکردیم. چیزی که خیلی برای من جالب بود اعتماد بنفسی بود که در کلام شادروان احمدی بود که حقیقتا قابل تحسین بود. من خیلی دوست داشتم وقتی که چند فروندی به ماموریت میروم در دسته پروازی باشم که رضا لیدرش است که اتفاقا روز سوم جنگ یک دسته چهار فروندی مامور زدن تاسیسات پایکاه الرشید در بغداد شد که ایشان لیدر دسته بود ومنهم شماره سه. من از دو جهت خیلی خوشحال بودم که در این پرواز هستم یکی اینکه رضا لیدرش بود و دوم اینکه من خیلی دوست داشتم که غرش فانتوم را بگوش مردم ترسو بغداد برسانم و بار اولی که انجا رفتم بنا بدلائلی که بعدا بان اشاره خواهم کرد نشد اینکار را بکنم. بهر صورت وقتی که به پست فرماندهی رفتیم که بریفینگ انجام شود و شادروان احمدی نقشه را باز کرد من متوجه شدم که درست همان مسیری است که من یکبار آنرا رفته ام. بایشان گفتم من دو روز پیش این مسیر را بطرف همین هدف رفته ام و دو نکته است که باید باطلاع برسانم. اول اینکه بین بغقوبه و بغداد در امتداد رودخانه باتلاق بزرگی هست که پرندگان بیشماری در آن هستند، اگر مثل دفعه قبل من وشماره چهار بفاصله یک مایل پشت شما پرواز کنیم، وقتی که شما از روی سر این پرندهها رد میشوید انها بلند میشوند و یک دیوار جلو ما بوجود میاورند. دفعه قبل این اتفاق افتاد و چون خوشبختانه شماره چهار بعلت نقص فنی نیامده بود من تنها پشت سر یک و دو بودم و نمیخواستم ارتفاعم را زیاد کنم که پرواز لو برود لذا تا انجائی که ممکن بود پایین رفتم بطوری که در بعضی جاها حس میکردم زیر هواپیما نیزارها را لمس میکند با اینحال چند پرنده که از بقیه تنبل تر بودند و کمی دیر تر بلند شده بودند به هواپیما بر خورد کردند و سر تا سر کابین مرا خون پوشاند که دید مرا خیلی محدود کرد. دوم اینکه این نقشه های ما خیلی قدیمی هستند و جدید ترینشان را در سال 1967 تهیه کرده اند بهمین خاطر کانالی را که در لبه شمالی شهر بغداد اینجا میبینید الان بصورت بلوار تقریبا وسط شهر است و شهر خیلی بزرگ تر شده. ایشان هم همانطور که انتظار میرفت استادانه هر دو موضوع را در محاسبات در نظر گرفت و هر چهار فروند بپرواز در امدیم. از پایگاه تا نزدیک مرز طبق عادت همیشگی اش که از خلبانان دیگر شنیده بودم دسته پروازی را در ارتفاع متوسط و با سرعتی متوسط ولی حساب شده پیش میبرد. نزدیک مرز که شدیم ارتفاع را کم و سرعت را زیاد کرد و به اصطلاح چسبید کف زمین بطرف هدف. بدون هیچ مسئله ای از بین پدافندی که در خاک عراق در کنار مرز بود و همه خلبانان همدان از آن اطلاع داشتند گذشتیم ، مسیر بخوبی و بدون هیچ اتفاقی پرواز شد و روی هدف رسیدیم.

هر کدام از ما چهار فروند باید جای بخصوصی از پایگاه را میزدیم و وقتیکه من از کنار اشیانه عظیمی که محل تعمیر هواپیما بود و زنده یاد احمدی انرا زده بود رد میشدم فقط آتش و دود و انفجار بود که از این اشیانه دیده میشد. هدفهای من هم خوشبختانه در یک ردیف و بموازات باند از شرق بغرب بود و بیشتر شهر بغداد هم در غرب الرشید بود. بعد از زدن بمبها دسته گازها را در حالت پس سوز کامل گذاشتم و رفتم روی بغداد. پدافند الرشید چند موشکی بطرف من زده بود که بعلت ارتفاع پایین من قبل از اینکه بمن برسد بساختمانهای شهر خورد و مدتها عراقیها ادعا میکردند که هواپیماهای ایران مناطق مسکونی داخل شهر بغداد را زده اند. من با حد اکثر قدرت و سرعت هواپیما، در روی شهر پیش میرفتم که کابین عقبم ستوان انزمان و تیمسار حالا که حقیقتا قهرمانانه تا اخر جنگ جنگید بهمن سلیمانی بمن گفت یک میگ در ساعت دو دارد بسمت شمال پرواز میکند. من بلافاصله بطرف باصطلاح هدف گردش کردم و خیلی زود انرا دیدم ولی چون روی شهر بغداد را مثل هر شهر بزرگ دیگری یک لایه دود گرفته بود لذا تشخیص نوع هواپیما انهم از بغل مشکل بود و بهمین دلیل هردوتای ما فکر کردیم هواپیمای عراقی است. در اوائل جنگ در هر دسته چهار فروندی که به ماموریت داخل خاک عراق فرستاده میشد یک نفر که معمولا شماره سه بود اضافه بر بقیه یک تیر موشک اسپه رو نیز داشت که اگر دسته پروازی مورد حمله هواپیماهای دشمن قرار گرفت، هواپیمای دارای موشک با انها در گیر شود تا بقیه بستگی به موقعیت یا ادامه بدهند و یا اینکه برگردند، و در ان روز من موشک را داشتم. زمانی که سعی داشتم که خودم را در موقعیت مناسب قرار دهم که کابین عقب یا خودم روی هدف لاک کنیم با در نظر گرفتن اینکه تا انجا ماموریت خیلی خوب انجام شده بود و توانسته بودیم خسارت کلی به الرشید بزنیم من خیلی هیجان زده شده بودم و فکر میکردم با زدن این هواپیما روز همه ما ساخته خواهد شد. وقت زیادی نمانده بود که در موقعیت مناسب برای زدن موشک قرار بگیریم که هواپیمای باصطلاح عراقی یک گردش براست سریع انجام داد و من متوجه شدم هواپیمائی که ما فکر میکردیم عراقی است اف 4 است. من فورا پرسیدم هواپیمائی که در شمال بغداد هستی شماره چندی که صدای نازنین رضا بلند شد که شماره یک، دیکر هیچ صحبتی رد و بدل نشد و هر چهار فروند بطرف خاک خودمان ادامه دادیم. من کمی سرعتم را زیاد کردم که از دیگران جلو بیفتم تا شاید سر راه اگر هدف قابل زدنی با فشنگ بود گیر من بیفتد. جدا برای بیشتر خلبانان مسیر برگشت مخصوصا اگر خوب زده بودیم خیلی لذت بخش بود و همه کارهائی که در وضعیت عادی مجاز نبودیم انجام بدهیم انجام میدادیم و لازم هم نبود بکسی جواب پس بدهیم. بهر صورت من اولین نفری بودم که مرز را قطع کردم و بلافاصله بعد از مرز در داخل خاک خودمان یک ستون نظامی را دیدم که روی ارتفاعات سپر به سپر ایستاده اند. فورا به بقیه موقعیت نیروها را گزارش دادم و اعلام کردم که من میرم برای زدن و شروع کردم به اوج گیری که بتوانم شیرجه کنم، بلافاصله صدای زنده یاد احمدی بلند شد و خیلی محکم وقاطع گفت، کسی کاری نمیکنه و همه مستقیم ادامه بدین. دستور لیدر بدون چون و چرا اجرا شد و بعد از مدتی هر چهار فروند سالم در پایگاه همدان نشستیم. در اطاق چتر همه همدیگر را دیدیم و زنده یاد احمدی از من پرسید چرا روی بغداد حاضر غایب میکردی که من داستان را برایش گفتم و اظهار داشتم که شانس اوردی گردش کردی وگرنه ممکن بود شما را بزنم، مشتی توی سینه من زد و گفت بچه پر رو عراقیها را عرضه نداری بزنی میخوای با خودی جبران کنی. در راه پست فرماندهی من از ایشان پرسیدم چرا اجازه ندادی نیروهای لب مرز را بزنیم و ایشان گفت اولا که ماموریت ما چیز دیگری بود دوم اینکه ما اطلاع کافی نداشتیم که انها خودی هستند یا دشمن و اگر خودی از اب در می امدند و در این اوضاع و احوال ما انها را میزدیم که فاجعه میشد. در ضمن الان در پست فرماندهی از افسر اطلاعات میتوانیم بپرسیم که خودی هستند یا دشمن و اگر دشمن بودند میتوانیم بر گردیم براشان. جلو پست فرماندهی که رسیدیم سروان حسن لقمان نژاد را که همدوره من و هم شهری رضا بود را دیدیم و ایشان هم مثل من خیلی برضا علاقه داشت. با شوق زیادی جلو امد و پرسید کجا بودید، من گفتم حسن هر چه شیشه تو بغداد بود شکستم و حسن گفت بقیه شیشهه هائی که مانده را هم من فردا صبح میشکنم چون فردا منهم ماموریتم در غرب شهر بغداد است و اتفاقا روز بعد لقمان نژاد با ارتفاع خیلی کم از غرب بشرق بغداد پرواز کرده بود و یک خبر نگار خارجی که در هتلی در بغداد بود از بالا بپایین از او فیلم گرفته بود و با تیتر خلبانان ایرانی سریع ترین رانندگان روی زمین در روزنامه اش گزارش کرده بود و گفته بود خلبانان ایرانی هواپیماهای جنگی خود را در ارتفاع اتومبیلها پرواز میدهند. متاسفانه طولی نکشید که استاد عزیز من اسیر شد و هزار بار متاسفانه تر اینکه بعد از اینهمه سالهای با ارزش را در اسارت سپری کردن وبر گشتن بمیهن وخانواده بخاطر بی احتیاطی کسی دیگر جانش را از دست داد. شاد روان احمدی در عین حالی که خیلی شایسته و لایق بود بینهایت بی ادعا و فروتن بود. روحش شاد و خاطره اش گرامی باد. برای من همیشه گرامی بود، هست و خواهد بود. امیدوارم این گفتار مفید قرار بگیرد. موفق و پیروز باشید. ارادتمند علیرضا فرخی


 
عملیات کمان 99(قسمت دوم)
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: کمان 99 ، عملیات سایه البرز ، حماسه جاوید 140 ، نیروی هوایی ارتش

موج دوم حملات آغاز شد. پایگاه تهران حمله ای دیگر را آغاز نمود که بر اساس آن هشت فروند فانتوم هر کدام به 6 بمب MK82، چهار بمب و موشک های راداری مسلح شدند و به همراه یک فروند فانتوم شناسایی به قصد بمباران پایگاه هوایی الرشید در جنوب بغداد و فرودگاه بین المللی بغداد به پرواز در آمدند.

قبل از ورود به خاک عراق، فانتوم ها به دودسته تقسیم شدند و با کم کردن ارتفاع از مرز گذشتند و وارد خاک عراق شدند. وقتی به بغداد رسیدند، پدافند عراق که دیگر آگاه شده بود، آسمان بغداد را به گلوله گرفته بودند و دودهای ناشی از آن کل آسمان را پوشانده بود.

ولی خلبانان شجاع نیروی هوایی با رشادتی مثال زدنی، به سمت اهداف خود در پایگاه الرشید و فرودگاه بغداد شیرجه رفتند و تمامی بمب های خود را بر روی اهداف ریختند که در نتیجه آن باند فرودگاه، ساختمان های آن و ماشین آلاتی که در آن قرار داشت، تقریبا منهدم شد.

وضعیت دشمن بعد از پایان عملیات

تمامی اهداف از پیش تعیین شده در خاک عراق در هم کوبیده شد و هیچ منطقه عملیاتی از قلم نیفتاد در این عملیات:

پایگاه های هوایی الرشید بغداد، کوت در استان العماره، موصل در استان نینوا، ناصریه در استان ذیقار، شعیبه در استان بصره، پایگاه هوایی کرکوک در استان کرکوک، پایگاه های هوایی حبانیه شامل دو پایگاه تموز و هضبه در غرب بغداد، پایگاه هوایی ام القصر، فرودگاه بین المللی بغداد و فرودگاه المثنی، توسط بمب افکن های ایرانی بمباران شد.

هر دو باند پروازی پایگاه کرکوک، پالایشگاه های نفت کرکوک و بصره، فرودگاه حبانیه شمالی، فرودگاه المثنی، پل های ارتباطی تنومه و بصره و چاه های نفت باباگرگر و مخازن نفت موصل و تاسیسات گازی کرکوک، تنها قسمتی از خسارت های وارد به عراق بود.

با انجام این عملیات، نیروی هوایی عراق بیش از 55 درصد از توان خود را از دست داد و تا مدت ها پایگاه های هوایی آنان قادر به استفاده از تمام یا بخشی از توان خود نبودند. پایگاه هوایی الرشید به عنوان یکی از مهم ترین پایگاه های هوایی عراق، تا 69 روز نتوانست عملیاتی شود که این خود شدت حملات خلبانان تیز پرواز نیروی هوایی را نشان می داد و از سویی تمام برآوردهای دشمن را درباره این نیرو برهم زده بود.

زیرا اطلاعات آنان حکایت از زمینگیر بودن نیروی هوایی ایران داشت و براستی خلبانان شجاع ما نه تنها تمامی معادلات عراق را برهم ریخته بودند، بلکه به کشورهای دوست و هم پیمان عراق شامل کشورهای عرب حاشیه خلیج فارس، فرانسه، آلمان و از همه مهم تر آمریکا، پاسخی قاطع داده بودند و آنان تازه فهمیده بودند که محاسبات شان چندان دقیق هم نبوده است.

پایگاه های هوایی شرکت کننده و اهداف هر کدام:

  • 48 فروند هواپیمای جنگنده بمب افکن F5E از پایگاه هوایی تبریز به پرواز درآمدند و پایگاه هوایی موصل را در هم کوبیدند
  • 40 فروند هواپیمای جنگنده بمب افکن F5E از پایگاه هوایی دزفول به پرواز درآمدند و پایگاه هوایی ناصریه را در هم کوبیدند
  • 16 فروند هواپیمای جنگنده بمب افکن فانتوم از پایگاه همدان به پرواز درآمدند و پایگاه هوایی کوت را در هم کوبیدند
  • 12 فروند هواپیمای جنگنده بمب افکن فانتوم از پایگاه بوشهر به پرواز در آمدند و پایگاه هوایی شعیبه را در هم کوبیدند
  • 12 فروند هواپیمای جنگنده بمب افکن فانتوم از پایگاه مهراباد تهران به پرواز درآمدند و پایگاه هوایی الرشید در نزدیکی بغداد را بمباران کردند
  • هواپیمای جنگنده بمب افکن فانتوم از پایگاه بوشهر به پرواز در آمدند و فرودگاه بغداد و پایگاه شمالی حبانیه را در غرب بغداد در هم کوبیدند.

برای این عملیات جمعا 380 نفر از کارکنان نیروی هوایی با 200 فروند جنگنده بمب افکن به پرواز در آمدند که 140 هواپیما از مرز عبور کرد.

در این روز، تیزپروازان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران با 300 پرواز عملیاتی، علاوه بر این که این حرکت را در کارنامه خود ثبت کردند، باعث شدند ارتش عراق در بکارگیری نیروهایش دچار مشکل شود و با از دست دادن آزادی عمل، نیروی زمینی خود را بدون پشتیبانی هوایی در صحنه نبرد در مناطق اشغالی ایران، به حال خود رها کند و عراق به این باور برسد که خوزستان از خاک ایران جدا شدنی نیست.

 در زیر لینک گزارش تصویری بخشی از پرواز ۱۴۰ جنگنده ایرانی(کمان99) قابل رویت است:

http://www.aparat.com/v/qKiv7


 
شروع جنگ ، ماموریت همدان و شرکت در کمان 99 (قسمت اول)
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: کمان 99(عملیات سایه البرز) ، حماسه جاوید 140 ، خلبان رضا احمدی ، عملیات سایه البرز

 چند روز قبل از شروع جنگ رضا ماموریت یافت خود را به پایگاه سوم شکاری همدان معرفی نماید .وبا شروع جنگ تحمیلی همه روزه پروازهای زیادی از این پایگاه انجام می شد که ایشان بعنوان یکی از خلبانان باتجربه در برنامه پروازی روزانه قرار داشت و به گفته تیمسار براتپور معاون عملیاتی وقت پایگاه همدان، رضا روزی دو عملیات انجام میداد و مانندسایر خلبانان برای پرواز لحظه شماری می کرد.

اولین روز مهرماه سال 1359 بود رضا برای شرکت در عملیات کمان 99 آماده میشود . در این روز بعنوان خلبان کابین جلو بصورت گروه های چهار فروندی به پرواز در می آیند این اولین تجربه جنگی او بود و باید آنرا به بهترین نحو انجام می داد .

در زیر خلاصه ای از این عملیات که به عنوان بزرگترین عملیات نیروی هوایی ایران  و بر گرفته از سایت نیرو هوایی و ویکی پدیا است بیان میشود:

عملیات سایه البرز (کمان ۹۹) اولین عملیات هوایی بود که توسط نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران پس از حمله عراق به ایران انجام گرفت. این عملیات در تاریخ ۱ مهر ۱۳۵۹ انجام شد. در این عملیات ۱۴۰ هواپیمای ایرانی شرکت داشتند که خلبانان ایرانی اهداف نظامی ارتش عراق فرودگاه‌ها و آشیانه‌های نظامی ارتش عراق در مناطق کرکوک، موصل، الرشید، حبانیه، ناصریه، شعیبیه، کوت و المثنی را مورد هدف قرار دادند.

کمان ۹۹  بزرگ‌ترین عملیات تاریخ نیروی هوایی ایران و عملیاتی موفق بود و باعث برتری هوایی ارتش ایران در ماه‌های آغازین جنگ شد.

پرسنل نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی (معاونت‌های عملیات پایگاه‌ها) با دستور فرمانده نیروی هوایی سرتیپ جواد فکوری شبانه مشغول برنامه‌ریزی برای اجرای طرح عملیاتی البرز شدند . طرح عملیات در واپسین دقایق شامگاه ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ آماده شد.

اهداف این عملیات پایگاه‌های هوایی، مخازن سوخت و مهمات، پالایشگاه‌ها، آشیانه هواپیماها، پناهگاه‌های تعمیرات و نگهداری هواپیما، باندهای پروازی، رادارهای هدایت کننده هواپیماهای جنگی، برج‌های مراقبت و مراکز مخابراتی عراق بودند.

ترتیب عملیات چنین بود که در ساعت مقرر تانکرهای سوخت‌رسان در محل ملاقات حضور داشته باشند و ابتدا فانتوم‌های پایگاه همدان به پرواز درآیند و بدون سوختگیری هوایی به اهداف خود حمله کنند. دو دقیقه بعد از آن‌ها، فانتوم‌های پایگاه تهران به پرواز درآیند و با سوخت‌گیری هوایی، به اهداف خود حمله کنند. دو دقیقه بعد فانتوم‌های پایگاه بوشهر به پرواز درآیند و آن‌ها نیز با سوخت‌گیری هوایی به اهداف خود حمله کنند. در همین زمان هم اف-۵های پایگاه‌های تبریز و دزفول به پرواز در آمده و اهداف خود را بمباران کنند و در این زمان اف-۱۴ها از پایگاه‌های مربوطه به پرواز در آیند و کار پشتیبانی عملیاتی را از پشت مرزها به عهده بگیرند.

قرار شد نام عملیات «کمان ۹۹» باشد که نمادی از فرستادن آتش خشم ملت ایران به سوی متجاوز بود به این معنی که تیری در چله کمان گذاشته می‌شود و تا دور دست‌ترین نقاط عراق رها می‌شود، تا یادآور آرش کمانگیر باشد. عدد ۹۹ نیز از شمار صفحات طرح عملیاتی البرز گرفته شده بود.

برای اجرای این طرح، خلبانان در هر پایگاه به فرماندهی فراخوانده شدند و تا صبح بر روی برنامه پروازی، نوع ماموریت و مشخص نمودن اهدافی که باید هدف قرار بگیرد، کار کردند.

رضا نیز در آن روز از پایگاه همدان به همراه سایر خلبانان پرواز کرد و نقش مهمی در انهدام اهداف مذکور ازجمله انهدام  تاسیسات پایگاه الرشید داشت .(ادامه دارد).


 
اولین روز جنگ تحمیلی
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اولین روز جنگ تحمیلی ، هواپیماهای جنگی ، خلبانان ایرانی ، فرودگاهها


 در روز31 شهریورماه 59 ،عراق به ایران حمله کرد و جنگ تحمیلی آغاز شد در ساعت 13:45 دقیقه با 6 فروند میگ 23 به فرودگاه اهواز، ساعت 14:15 دقیقه با سه فروند میگ 23 به فرودگاه تهران، ساعت 14:45 دقیقه با 4 فروند میگ 21 به فرودگاه همدان و سه فروند میگ به فرودگاه سنندج، هشت فروند میگ به فرودگاه تبریز و با چند فروند هم به شهرهای بوشهر، کرمانشاه و اسلام آباد حمله کرد ولی این پایان کار نبود. در هنگام حمله به فرودگاه مهرآباد تهران با اعلام اسکرامبل، دو فروند فانتوم این پایگاه اقدام به رهگیری میگ ها می کنند.
در جریان این حمله جمعا 5 فروند از هواپیماهای عراق ساقط شد که سه فروند آن توسط پدافند فرودگاه همدان، یک فروند توسط خلبانان فرودگاه تبریز و یک فروند هم در غرب تهران بود از این مجموع یکی از خلبانان اقدام به خروج اضطراری از هواپیما می کند که به اسارت در می آید و مشخص می شود که این شخص یک مصری می باشد.
در پی این تحرکات نیروی هوایی جمهوری اسلامی ایران بلافاصله تا بعداز ظهر دو حمله موفق به عراق انجام می دهد.

رادیو بغداد در اخبار خود اعلام می‌کند که اکثر پایگاه‌ها و باندهای پرواز هوایی ایران را بمباران کرده است و طی پیامی از خلبان‌های ایرانی درخواست می‌کند خود را به عراق رسانده و پناهنده شوند.

همین رادیو طی تحلیلی اظهار می‌دارد که پس از کودتای نوژه، تعداد زیادی از خلبان‌های ایرانی از نیروی هوایی اخراج شده‌اند و همچنین به دلیل خروج مستشاران خارجی کسی قادر نیست هواپیماهای جنگی ایران را در حالت عملیّات نگه‌داشته و آنها را به‌ کارگیرد و باز در تکمیل این جنگ روانی اعلام می‌کند که به خاطر آتش‌سوزی پالایشگاه آبادان، دیگر سوختی وجود ندارد.

در ظاهر و بنا به محاسبات افسران عراقی و مستشاران خارجی همه چیز بیانگر آن است که از سوی نیروی هوایی ایران هیچ خطری متوجه عراق نیست. با تجاوز رسمی عراق، همه منتظرند که کدام نیرو اولین پاسخ این تجاوز را خواهد داد.

به نقل از همشهری آنلاین


 
آغاز جنگ تحمیلی و نوشتن وصیت نامه
ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: وصیت نامه ، آغاز جنگ تحمیلی ، وصیت نامه رضا

یک سال پس از وقوع انقلاب اسلامی و بعد از آن تا مدتی پروازهای هواپیماهای جنگی لغو شده بود ورضا  و دیگر خلبانان برای حفظ آمادگی هراز چندگاهی پروازهایی را انجام می دادند .چندی بعد با وقوع کودتای نوژه اوضاع بسیار سخت شد و کارها سروسامان لازم را نداشت و تازه سازماندهی مجدد نیروی هوایی در حال شکل گیری بود که در بعدازظهر 31 شهریور سال 1359 عراق به ایران حمله کرد و جنگ تحمیلی آغاز شد .چند روز قبل از شروع جنگ رضا برای انجام ماموریت از تهران به همدان رفت و تقریبا روزی چند پرواز انجام میداد.از آنجاییکه سرنوشت ادامه و پایان جنگ مشخص نبود در یکی از روزها رضا قبل از انجام عملیات خیلی با عجله وسریع وصیت نامه خود را در سررسیدش یادداشت میکند.

در زیر متن بخشی ازوصیت نامه ایشان که درشهریورماه سال 59 نوشته شده آمده است:

 


بسم الله الرحمن الرحیم

انا لله و انا الیه راجعون

هم اکنون که این وصیت را می نویسم بسیار خوشحالم و فکر میکنم که راهی که انتخاب کرده ام بهترین راه است و در کمال آگاهی است زیرا هم اکنون در حال تبسم هستم .

برایتان بگویم که چندسال پیش جمله ای از امام خمینی خوانده بودم که به نظامیان بود که گفته بودند" از نظامیان میخواهم که فنون نظامی را با دقت فرا گیرند وچون موسی (ع) در دامن فرعون بزرگ شوند " و من در آن لحظه بسیار خوشحال شدم که تاکنون آنچه در فن خلبانی فرا گرفته ام و آنچه را به شاگردانم یاد داده ام شاید روزی در راه خدا یکار گرفته شود.

اکنون که مشغول نوشتن هستم در نظرم چنین آمد "الذین آمنوا یقاتلون فی سبیل ا... والذین یقاتلون .....

راه من برای رضای خداست اما راه آن خلبان مقابلم راه صدام حسین است(طاغوت) شاید بخود آید. و به ملت برادر عراق بگوییدشاید این کارزار به خواست خداوند وهمت برادران عراقی به سقوط صدام و استقرار حکومت اسلامی درآن سرزمین گردد.چنانچه در آن سرزمین اسیر شوم سر در برابر طاغوتیان برای زنده ماندن خم نخواهم کرد.اما به ملت عراق بگویید شرکتم در این جهاد فقط برای سرنگونی کفر صدام حسین است که مستمسک آمریکا قرارگرفته است ورو در روی ملت مسلمان ایران ایستاده است زیرا پس از سرنگونی رژیم منحوس پهلوی تنها آرزویم سفر به عراق و زیارت مرقد مولای متقیان علی (ع)و حسین بن علی (ع) بود اما چه سود که دریافتم که هم آن ملعون وهم صدام منفور هر دو بازیچه دست ابرقدرتها بودند چه در سال 52 در تمام طول سال هر دو طرف بازیچه دست آنها بودیم و یکباره با یک دست دادن صدام و شاه خائن همه چیز تمام شد این فقط به دستور ارباب هر دوی آنها بود.

حال سفارشات خود را می نمایم:

پس از شهادت به یگانگی خداوند عادل وشهادت به رسالت خاتم النبیین محمد(ص) و اعتقاد به روز جزا و شهادت به ولایت علی (ع) و 11 فرزندش امید عفو از خداوند یکتا و شفاعت ائمه طاهرین را دارم.از پدر ومادرم و دوستانم طلب بخشش دارم....

در پایان آرزوی دیدار امام را دارم چنانچه خدا فرصت دهد حتی برای یک لحظه

وقت پاکنویس ندارم به همین بدخطی حفظ گردد.

محمدرضا احمدی


 
شرکت در نماز جمعه تهران به امامت آیت ا... طالقانی
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شهید محمد رضا احمدی ، نماز جمعه تهران ، خلبان رضا احمدی

از راست به چپ به ترتیب: ابراهیم احمدی(عمو)،غلامرضا احمدی(پدر)و رضا احمدی


 
خاطرات پروازی (1)
ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شهید محمد رضا احمدی ، استاد پرواز ، رضا احمدی ، عباس تودرباری

خاطره ای از جناب تیمسار عباس تودرباری در خصوص آشنایی با رضا احمدی:

باید عرض کنم رضای عزیز از بنده خیلی ارشدتر بودند و من افتخار شاگردی ایشان را داشتم و آشنایی من با ایشان از سال 54 که برای طی دوره آموزش خلبانی در کابین جلوی اف -4 به تهران گردان آموزشی آمدم، اولین باب آشنایی ما بود. ایشان در شروع، استاد کلاس های آموزش تاکتیک و آشنایی با کابین جلو بودند و من بعد از اینکه مراحل اولیه پرواز در کابین جلو را گذراندم با ایشان پرواز کردم و از ماندگار ترین خاطرات من این بود که وقتی رفتیم پرواز و در منطقه سیاه کوه کویر قم در ارتفاع 30000 پایی رسیدیم ایشان بمن گفت تا حالا تمرین از کنترل خارج کردن هواپیما را انجام داده ای من گفتم نه این مانور جزء مانور های ممنوعه است و نمیتوانیم انجام بدهیم ایشان گفت دوست داری ببینی چی میشود و من از روی کنجکاوی گفتم اره و ایشان بمن یاد داد که چکار کنم  وقتی هواپیمای ما از کنترل خارج شد در ظرف چند ثانیه دیدم ارتفاع ما نزدیک شد به 10.000 پا و هنوز هم کنترل نداریم که  با کمک ایشان وقتی هواپیما را بحالت نرمال در آوردیم با زمین فاصله چندانی نداشتیم . این تمرین را هیچ کسی ار خلبانان نکرده و نمیکند چون خطرناک است . وقتی که برگشتیم و در گردان پروازی معلم  اصلی من  روان شاد فاتح چهر از من پرسید من نتوانستم دروغ بگویم وجریان را تعریف کردم و ایشان به رضا گفت شاگرد منو بردی ترسوندی و او با آن خنده ملیح هیشگی گفت خواستم همه چیز را تمرین کرده باشد ... این شروع یک دوستی جاودانه ای شد که من همیشه در خاطره ام ایشان را دارم و بعنوان معلم پروازی خودم یادش را گرامی میدارم  .  دلم خیلی برایش تنگ شده  کاش بود  ولی خوب قسمت هر چه باشد همان است.


 
مجموعه عکس ها
ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شهید محمد رضا احمدی ، اعزام خلبانان به امریکا ، رضا احمدی

به ترتیب از راست به چپ: خان بیگی- احمدی-عبدالعظیمی


 
اتمام ماموریت آموزشی رضا درامریکا و بازگشت ایشان به وطن
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شهید محمد رضا احمدی ، اعزام خلبانان به امریکا

با اتمام دوره تکمیلی و با کسب مدرک استاد پروازی از امریکا رضا  به ایران بازگشت و به عنوان معلم خلبان در نیروی هوایی به آموزش دانشجویان رشته خلبانی پرداخت .


 
مجموعه عکسهایی از ماموریت رضا به امریکا(3)
ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شهید محمد رضا احمدی ، اعزام خلبانان به امریکا ، رضاسعیدی


 
مجموعه عکسهایی از ماموریت رضا به امریکا(2)
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اعزام خلبانان به امریکا ، شهید محمد رضا احمدی

 


 
دریافت جوایز رضا از امریکا
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شهید محمد رضا احمدی ، اعزام خلبانان به امریکا


 
دریافت آرم ها
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اعزام خلبانان به امریکا ، شهید محمد رضا احمدی


 
مجموعه عکسهایی از ماموریت رضا به امریکا(1)
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اعزام خلبانان به امریکا ، رضا احمدی ، رضاسعیدی

 به ترتیب از راست به چپ: رضا سعیدی- رضا احمدی- شاهرخ پوربیات


 
اعزام رضا به امریکا وکسب مدرک استاد پروازی ایشان
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اعزام خلبانان به امریکا ، شهید محمد رضا احمدی

پس از بازگشت از پاکستان و بعد از چند سال خدمت در ارتش باتکمیل دوره خلبانی ، رضا در سال 1354به منظور دریافت مدرک معلم خلبانی به آمریکا اعزام شد.

 با توجه به پیشرفتهای چشمگیری که در امر یادگیری داشت تنها پس ازچهار ماه موفق به کسب مدرک استاد پروازی خود شد.


 
اتمام ماموریت رضا در پاکستان
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اعزام خلبانان به پاکستان ، رضا احمدی

 


 
دریافت وینگ و مدرک دوره گذرانده شده خلبانی از پاکستان
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: خلیانان در پاکستان ، شهید محمد رضا احمدی

 دوره آموزش بالاخره به پایان رسید و رضا بعد از دوسال و نیم دوری از وطن باکسب رتبه اول به لحاظ تکنیکی در بین تمام دانشجویان این دوره که از ملیت های مختلف از جمله لیبی، عراق،عربستان، اردن ، یمن، عمان و ایران  بودند قبول و با درجه ستوان دومی در اسفند ماه سال 1349 به میهن بازگشت .

 

محمد رضا احمدی در حال دریافت وینگ از دست ژنرال "حمیدخان" فرمانده نیروی زمیی ارتش پاکستان در سال 1350، پایگاه "ریسالپور" پاکستان


 
مجموعه عکس ها از دوران پاکستان رضا(2)
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: خلیانان در پاکستان ، شهید محمد رضا احمدی ، تیمسار شکرایی ، ترابری

از راست به چپ: محمدصلح جو-محمد عتیقه چی-رضا احمدی-حمزه سردار آبادی


 
مجموعه عکس هایی از دوران پاکستان رضا(1)
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: خلیانان در پاکستان ، رضا احمدی ، پایگاه ریسالپور ، پاکستان

 


 
ادامه اعزام به پاکستان -کراچی
ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شهید محمد رضا احمدی ، خلیانان در پاکستان ، خلبان محمد رضا احمدی ، رضا احمدی

با پایان یافتن این دوره یکساله دانشجویان به کراچی منتقل شدند و دوره پرواز با جت آموزشی T-33 را آغاز نمودند .

هواپیمای T-33 به نوعی هواپیمای ماقبل F-86 بود یعنی کسانی که می خواستند با جت اف 86 پرواز کنند باید دوره تی 33 را طی می کردند .

 

با پایان یافتن این دوره 5 ماهه دانشجویان به پایگاه پیشاور منتقل شدند تا مرحله آخر آموزش خود را برروی جنگنده اف 86 را طی کنند . این اولین تجربه آنها برروی یک جت جنگنده بود .
اف 86 یک هواپیمای جت تک موتوره بود که نیروی هوایی ایران تعدادی از آنها را خریداری نموده بود .


  

"برگرفته از زندگی نامه سرتیپ خلبان محمد عتیقه چی"که دوره پاکستان را با رضا بودند."


 
اعزام خلبانان به پاکستان ، پایگاه ریسالپور
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: خلیانان در پاکستان ، شهید محمد رضا احمدی ، خلبان رضا احمدی

 در سال 48 دواطلب برای آموزش فن خلبانی در ایران زیاد شده بود و نیروی هوایی علاوه بر اعزام دانشجو به آمریکا، به پاکستان نیز دانشجو اعزام می کرد . افرادی که می خواستند سریعتر دوره خلبانی خود را طی کرده و فارغ التحصیل شوند به پاکستان اعزام می شدند . رضا نیز از همین افراد بود که قرار بود در مرداد ماه سال 48 به همراه 19 نفر دیگر از دانشجویان به پاکستان اعزام شود .
روز موعود فرا رسید همگی در پایگاه حاضر شدند و توسط یک فروند هواپیمای ترابری سی 130 نیروی هوایی به سمت پاکستان پرواز کردند و در پایگاه "ریسالپور " به زمین نشستند . پایگاه ریسالپور دارای یک بافت بیابانی بود این پایگاه در یک منطقه دور افتاده بدون هیچ نشانی از سرسبزی قرار داشت . زندگی در این پایگاه شرایط خاصی می طلبید وقتی به این شرایط سخت دوری از خانواده و وطن را نیز اضافه کنیم متوجه همه چیز می شویم. یک پادگان در دل بیابان آنهم در کشوری بیگانه عزمی راسخ را می طلبید و رضا  که از قبل می دانست در چه راهی قدم گذاشته است مصمم بود به هر نحو ممکن این دوره را با موفقیت طی کند . آموزش از روز ورود شروع شد مقرارات سخت نظامی و تاکید بر نظم و انظباط از اصول اولیه پاکستانیها بود . 6 ماه آموزش در این پایگاه به طول انجامید و ایشان در این مدت آموزش پرواز با جت آموزشی T-37 را به پایان رسانید.


 
مختصری از زندگی نامه و خاطرات خلبان آزاده شهید محمد رضا احمدی
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: رضا احمدی ، خلیانان در پاکستان ، شب عاشورا ، خلبان محمد رضا احمدی

محمد رضا احمدی در 29مهر ماه سال 1329 (مصادف با شب عاشورای حسینی)در خانواده ای مذهبی در تهران چشم به جهان گشود.

دوران دبستان خود را در مدرسه ای اسلامی گذراند وتا مقطع دیپلم تحصیل را ادامه داد. ایشان پس از اخذ مدرک دیپلم درسال 1347 وارد ارتش شد و پس از گذراندن دوره‌های مقدماتی آموزشی پرواز و زبان به کشور پاکستان اعزام شد.

بدرقه رضا برای رفتن به پاکستان در فرودگاه مهرآباد توسط خانواده(سال 1347)


 
به نام آنکه غم غربت را در شکوه دیدار می شکند... و سپس
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شهید محمد رضا احمدی ، خلبان رضا احمدی ، مقدمه وبلاگ ، خلبانان آزاده

خاطرات عزیز آزاده ای که  هنوز از راه نرسیده عزم رفتن کرد.

  سخنی از گردآورنده :

نطر به اینکه اینجانب به دلیل سن کم در زمان اسارت ایشان(محمدرضا احمدی)، اطلاعات و خاطرات چندانی از برادر عزیزم درنوشتار حاضردر اختیار نداشتم، لذا به منظور راه اندازی و تهیه این وبلاگ ، ملزم به گردآوری نظرات،خاطرات و جستجو در مطالب ذیربط  در سایتهای مختلف بودم با کسب اجازه از کلیه مولفین از جمله:  سایت نیروی هوایی،سایت جامع آزادگان ،باشگاه خبرنگاران وخاطرات خلبانان آزاده و همرزمان این عزیز.

ضمناً برای تکمیل دستاورد حاضر عاجزانه دست یاری بسوی کلیه همرزمان و هم دوره ای های ایشان دراز میکنم و امیدوارم در راه شناختن و معرفی این بزرگوار اینجانب را یاری نمایند.

قبلا از تمامی عزیزانی که با ارسال نطرات،خاطرات ، عکس و متن اینجانب را همیاری مینمایند کمال تشکر را دارم.