پرواز ابدی (یادنامه خلبان آزاده شهید محمدرضا احمدی)

شناختن و زنده نگهداشتن نام و یاد شهید خلبان آزاده رضا احمدی

خاطره ای ارسالی از جناب تیمسارعلیرضا فرخی از نخستین روزهای جنگ تحمیلی
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: انهدام پایگاه الرشید ، تیمسار علیرضا فرخی ، خاطرات رضا احمدی

با تشکر از جناب تیمسار علیرضا فرخی در زیر خاطره ای از ایشان در خصوص رضا آورده شده است:

با درود فراوان، از من پرسیده بودید که خاطره ای از شادروان احمدی دارم ؟

بله من خاطرات زیادی از زنده یاد رضا احمدی دارم چون زمانی که من تازه از امریکا برگشته بودم بعد از دوره اموزشی در طهران به همدان منتقل شدم و در انجا در گردان 31 با ایشان همگردانی بودم و من خیلی بعنوان کابین عقب با او پرواز کردم و وقتی هم که برای دوره کابین جلوئی بگردان اموزشی رفتم، ایشان تازه معلم شده بود و به آنجا امده بود و من از راهنمائی هایش خیلی بهره بردم. و اما زمانی که جنگ داشت شروع میشد ایشان از طهران به همدان امد و بیشتر ماها تقریبا هر روز پرواز میکردیم و بعد از پرواز در باره اتفاقاتی که افتاده بود با هم صحبت میکردیم. چیزی که خیلی برای من جالب بود اعتماد بنفسی بود که در کلام شادروان احمدی بود که حقیقتا قابل تحسین بود. من خیلی دوست داشتم وقتی که چند فروندی به ماموریت میروم در دسته پروازی باشم که رضا لیدرش است که اتفاقا روز سوم جنگ یک دسته چهار فروندی مامور زدن تاسیسات پایکاه الرشید در بغداد شد که ایشان لیدر دسته بود ومنهم شماره سه. من از دو جهت خیلی خوشحال بودم که در این پرواز هستم یکی اینکه رضا لیدرش بود و دوم اینکه من خیلی دوست داشتم که غرش فانتوم را بگوش مردم ترسو بغداد برسانم و بار اولی که انجا رفتم بنا بدلائلی که بعدا بان اشاره خواهم کرد نشد اینکار را بکنم. بهر صورت وقتی که به پست فرماندهی رفتیم که بریفینگ انجام شود و شادروان احمدی نقشه را باز کرد من متوجه شدم که درست همان مسیری است که من یکبار آنرا رفته ام. بایشان گفتم من دو روز پیش این مسیر را بطرف همین هدف رفته ام و دو نکته است که باید باطلاع برسانم. اول اینکه بین بغقوبه و بغداد در امتداد رودخانه باتلاق بزرگی هست که پرندگان بیشماری در آن هستند، اگر مثل دفعه قبل من وشماره چهار بفاصله یک مایل پشت شما پرواز کنیم، وقتی که شما از روی سر این پرندهها رد میشوید انها بلند میشوند و یک دیوار جلو ما بوجود میاورند. دفعه قبل این اتفاق افتاد و چون خوشبختانه شماره چهار بعلت نقص فنی نیامده بود من تنها پشت سر یک و دو بودم و نمیخواستم ارتفاعم را زیاد کنم که پرواز لو برود لذا تا انجائی که ممکن بود پایین رفتم بطوری که در بعضی جاها حس میکردم زیر هواپیما نیزارها را لمس میکند با اینحال چند پرنده که از بقیه تنبل تر بودند و کمی دیر تر بلند شده بودند به هواپیما بر خورد کردند و سر تا سر کابین مرا خون پوشاند که دید مرا خیلی محدود کرد. دوم اینکه این نقشه های ما خیلی قدیمی هستند و جدید ترینشان را در سال 1967 تهیه کرده اند بهمین خاطر کانالی را که در لبه شمالی شهر بغداد اینجا میبینید الان بصورت بلوار تقریبا وسط شهر است و شهر خیلی بزرگ تر شده. ایشان هم همانطور که انتظار میرفت استادانه هر دو موضوع را در محاسبات در نظر گرفت و هر چهار فروند بپرواز در امدیم. از پایگاه تا نزدیک مرز طبق عادت همیشگی اش که از خلبانان دیگر شنیده بودم دسته پروازی را در ارتفاع متوسط و با سرعتی متوسط ولی حساب شده پیش میبرد. نزدیک مرز که شدیم ارتفاع را کم و سرعت را زیاد کرد و به اصطلاح چسبید کف زمین بطرف هدف. بدون هیچ مسئله ای از بین پدافندی که در خاک عراق در کنار مرز بود و همه خلبانان همدان از آن اطلاع داشتند گذشتیم ، مسیر بخوبی و بدون هیچ اتفاقی پرواز شد و روی هدف رسیدیم.

هر کدام از ما چهار فروند باید جای بخصوصی از پایگاه را میزدیم و وقتیکه من از کنار اشیانه عظیمی که محل تعمیر هواپیما بود و زنده یاد احمدی انرا زده بود رد میشدم فقط آتش و دود و انفجار بود که از این اشیانه دیده میشد. هدفهای من هم خوشبختانه در یک ردیف و بموازات باند از شرق بغرب بود و بیشتر شهر بغداد هم در غرب الرشید بود. بعد از زدن بمبها دسته گازها را در حالت پس سوز کامل گذاشتم و رفتم روی بغداد. پدافند الرشید چند موشکی بطرف من زده بود که بعلت ارتفاع پایین من قبل از اینکه بمن برسد بساختمانهای شهر خورد و مدتها عراقیها ادعا میکردند که هواپیماهای ایران مناطق مسکونی داخل شهر بغداد را زده اند. من با حد اکثر قدرت و سرعت هواپیما، در روی شهر پیش میرفتم که کابین عقبم ستوان انزمان و تیمسار حالا که حقیقتا قهرمانانه تا اخر جنگ جنگید بهمن سلیمانی بمن گفت یک میگ در ساعت دو دارد بسمت شمال پرواز میکند. من بلافاصله بطرف باصطلاح هدف گردش کردم و خیلی زود انرا دیدم ولی چون روی شهر بغداد را مثل هر شهر بزرگ دیگری یک لایه دود گرفته بود لذا تشخیص نوع هواپیما انهم از بغل مشکل بود و بهمین دلیل هردوتای ما فکر کردیم هواپیمای عراقی است. در اوائل جنگ در هر دسته چهار فروندی که به ماموریت داخل خاک عراق فرستاده میشد یک نفر که معمولا شماره سه بود اضافه بر بقیه یک تیر موشک اسپه رو نیز داشت که اگر دسته پروازی مورد حمله هواپیماهای دشمن قرار گرفت، هواپیمای دارای موشک با انها در گیر شود تا بقیه بستگی به موقعیت یا ادامه بدهند و یا اینکه برگردند، و در ان روز من موشک را داشتم. زمانی که سعی داشتم که خودم را در موقعیت مناسب قرار دهم که کابین عقب یا خودم روی هدف لاک کنیم با در نظر گرفتن اینکه تا انجا ماموریت خیلی خوب انجام شده بود و توانسته بودیم خسارت کلی به الرشید بزنیم من خیلی هیجان زده شده بودم و فکر میکردم با زدن این هواپیما روز همه ما ساخته خواهد شد. وقت زیادی نمانده بود که در موقعیت مناسب برای زدن موشک قرار بگیریم که هواپیمای باصطلاح عراقی یک گردش براست سریع انجام داد و من متوجه شدم هواپیمائی که ما فکر میکردیم عراقی است اف 4 است. من فورا پرسیدم هواپیمائی که در شمال بغداد هستی شماره چندی که صدای نازنین رضا بلند شد که شماره یک، دیکر هیچ صحبتی رد و بدل نشد و هر چهار فروند بطرف خاک خودمان ادامه دادیم. من کمی سرعتم را زیاد کردم که از دیگران جلو بیفتم تا شاید سر راه اگر هدف قابل زدنی با فشنگ بود گیر من بیفتد. جدا برای بیشتر خلبانان مسیر برگشت مخصوصا اگر خوب زده بودیم خیلی لذت بخش بود و همه کارهائی که در وضعیت عادی مجاز نبودیم انجام بدهیم انجام میدادیم و لازم هم نبود بکسی جواب پس بدهیم. بهر صورت من اولین نفری بودم که مرز را قطع کردم و بلافاصله بعد از مرز در داخل خاک خودمان یک ستون نظامی را دیدم که روی ارتفاعات سپر به سپر ایستاده اند. فورا به بقیه موقعیت نیروها را گزارش دادم و اعلام کردم که من میرم برای زدن و شروع کردم به اوج گیری که بتوانم شیرجه کنم، بلافاصله صدای زنده یاد احمدی بلند شد و خیلی محکم وقاطع گفت، کسی کاری نمیکنه و همه مستقیم ادامه بدین. دستور لیدر بدون چون و چرا اجرا شد و بعد از مدتی هر چهار فروند سالم در پایگاه همدان نشستیم. در اطاق چتر همه همدیگر را دیدیم و زنده یاد احمدی از من پرسید چرا روی بغداد حاضر غایب میکردی که من داستان را برایش گفتم و اظهار داشتم که شانس اوردی گردش کردی وگرنه ممکن بود شما را بزنم، مشتی توی سینه من زد و گفت بچه پر رو عراقیها را عرضه نداری بزنی میخوای با خودی جبران کنی. در راه پست فرماندهی من از ایشان پرسیدم چرا اجازه ندادی نیروهای لب مرز را بزنیم و ایشان گفت اولا که ماموریت ما چیز دیگری بود دوم اینکه ما اطلاع کافی نداشتیم که انها خودی هستند یا دشمن و اگر خودی از اب در می امدند و در این اوضاع و احوال ما انها را میزدیم که فاجعه میشد. در ضمن الان در پست فرماندهی از افسر اطلاعات میتوانیم بپرسیم که خودی هستند یا دشمن و اگر دشمن بودند میتوانیم بر گردیم براشان. جلو پست فرماندهی که رسیدیم سروان حسن لقمان نژاد را که همدوره من و هم شهری رضا بود را دیدیم و ایشان هم مثل من خیلی برضا علاقه داشت. با شوق زیادی جلو امد و پرسید کجا بودید، من گفتم حسن هر چه شیشه تو بغداد بود شکستم و حسن گفت بقیه شیشهه هائی که مانده را هم من فردا صبح میشکنم چون فردا منهم ماموریتم در غرب شهر بغداد است و اتفاقا روز بعد لقمان نژاد با ارتفاع خیلی کم از غرب بشرق بغداد پرواز کرده بود و یک خبر نگار خارجی که در هتلی در بغداد بود از بالا بپایین از او فیلم گرفته بود و با تیتر خلبانان ایرانی سریع ترین رانندگان روی زمین در روزنامه اش گزارش کرده بود و گفته بود خلبانان ایرانی هواپیماهای جنگی خود را در ارتفاع اتومبیلها پرواز میدهند. متاسفانه طولی نکشید که استاد عزیز من اسیر شد و هزار بار متاسفانه تر اینکه بعد از اینهمه سالهای با ارزش را در اسارت سپری کردن وبر گشتن بمیهن وخانواده بخاطر بی احتیاطی کسی دیگر جانش را از دست داد. شاد روان احمدی در عین حالی که خیلی شایسته و لایق بود بینهایت بی ادعا و فروتن بود. روحش شاد و خاطره اش گرامی باد. برای من همیشه گرامی بود، هست و خواهد بود. امیدوارم این گفتار مفید قرار بگیرد. موفق و پیروز باشید. ارادتمند علیرضا فرخی