پرواز ابدی (یادنامه خلبان آزاده شهید محمدرضا احمدی)

شناختن و زنده نگهداشتن نام و یاد شهید خلبان آزاده رضا احمدی

آغاز اسارت
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اسارت خلبانان ، آغاز جنگ تحمیلی ، خلبانان ایرانی ، عملیات برون مرزی

  

ماموریتی که منجر به اسارت شد...

با شروع جنگ تحمیلی همه روزه پروازهای زیادی از پایگاه های هوایی از جمله همدان انجام می شد که رضا احمدی بعنوان یکی از خلبانان باتجربه در برنامه پروازی روزانه قرار داشت و به گفته امیر براتپور( معاون عملیاتی وقت پایگاه همدان)، ایشان حداقل روزی دو عملیات انجام میداد و مانند سایر خلبانان برای پرواز لحظه شماری می کرد. بعد از هر پرواز، تلفنی خانواده را در جریان امر و سلامتی خود میگذاشت. تا اینکه در روز5/7/59 از اوخبری نمیشود وهرچه خانواده منتظر تلفنش میشوند فایده ای نداشته است .

ششمین روز جنگ است. عراقی ها تا نزدیکی اهواز و دزفول هم رسیده اند. در همین روز به پایگاه نوژه ماموریتی محول میشود. ماموریت حمله به نیروهای عراقی بود . لذا برای این عملیات خلبانان انتخاب شدند که نام رضا نیز در این لیست به چشم می خورد. بلافاصله کارهای مقدماتی انجام، و خلبانان آماده پرواز شدند و مدتی بعد در دل آسمان جای گرفتند.

در آن روز ایشان به همراه کابین عقب خود (خلبان علیرضا علیرضایی)برای انجام عملیات برون مرزی عازم عراق شده و پس از انجام عملیات در برگشت ،در منطقه سرپل ذهاب یکی از بالهای هواپیما مورد اصابت موشک قرار میگیرد و چند لحظه بعد هم بال دیگر، وچاره ای جز ایجکت نمیماند. به گفته ایشان (شب پس از ورودش) در همان لحظه که ایجکت میکند در عرض چندلحظه و حتی کمتر از ثانیه تمام زندگی خود را مثل یک فیلم جلو چشمانش میبیند .....

در ابتدای ایجکت بند چتر به شدت به گردن و کلاهش گیر میکند بطوریکه در فاصله چند متری زمین ایشان موفق میشود با برداشتن کلاه از سر ،خودرا ازاد نماید و بلافاصله که به زمین میرسد بسرعت برای مخفی کردن اسناد و نقشه هایی که نزدش بوده و درجه هایش اقدام به مدفون کردن آنها به زیر خاک میکند.وپس از آن به اسارت دشمن بعثی در می آید.

ایشان پس از دستگیر شدن به سرهنگی که برای دستگیریش آمده بوده ، میگوید آیت الکرسی میدانی؟میگوید تو بخوان و وقتی میخواند  به اولیاوهم الطاغوت که میرسد رضا به سرهنگ عراقی میگوید میدانی طاغوت چه کسی است ؟میگوید نه تو بگو پاسخ میدهد طاغوت صدام است، امریکاست اسرائیله ، من و تو برادریم و مسلمان و شیعه نباید بجان یکدیگر بیفتیم سرهنگ عراقی میگوید حیف که تماس گرفتم استخبارات بیان ببرنتون وگرنه همین جا آزادتون میکردم. بعد دستور میدهد غذا که خورش بامیه بوده بیاورند رضا میگوید نمیخورم میگوید جیرته باید بخوری معلوم نیست دیگه چه موقع به شما غذا بدهند.

به یکباره رضا روز قبل را بیاد می آورد که یک خلبان عراقی اسیر گرفته بودند و رضا دقیقا همین حرفهارا به او زده بوده است . نان و تخم مرغ به او داده بودند که نمیخورده رضا می گوید بخور جیرته.....

در اینجا جا دارد که روایتی نیز از سیداسرا شهید ابوترابی بخوانید: 

از صلیب سرخ آمده بودند اردوگاه اسرا گفتند:

در اردوگاه شما را شکنجه‌تان می‌کنند یا نه؟همه به آقا سید نگاه کردندولی آقا سید چیزی نگفت مأمور صلیب سرخ گفت:آقا شما را شکنجه می‌کنند یا نه؟ظاهراً شما ارشد اردوگاه هستید.آقا سید باز هم حرفی نزد.پس شما را شکنجه نمی‌کنند؟آقا سید با اون محاسن بلند و ابهت خاص خودش سرش پایین بود و چیزی نمی گفت.نوشتند اینجا خبری از شکنجه نیست.افسر عراقی که فرمانده اردوگاه بود، آقای ابوترابی را برد تواتاق خودش گفت:تو بیشتر از همه کتک خوردی، چرا به اینها چیزی نگفتی؟آقای ابوترابی برگشت فرمود:ما دو تا مسلمان هستیم با هم درگیر شدیم، آنها کافر هستند دو تا مسلمان هیچ وقت شکایت پیش کفار نمی‌برند.فرمانده اردوگاه کلاه نظامی که سرش بود را محکم به زمین کوبید و صورت آقا سید را بوسید بعدش هم نشست روی دو زانو جلو آقا سید و تو سر خودش می زد می گفت شما الحق سربازان خمینی هستید.