زندان ابوغریب

 16آذر 1359 چهل نفر از اسرا را که رضا نیز جزء آنها بود، به زندان ابوغریب منتقل کردند. آنها را به سالنی بردند که حدود 40 یا 50 متر بود با سقفی بلند و دود زده که هیچ گونه منفذی نداشت. لحظاتی پس از ورود آنها در باز شد و چهل نفر از افسران نیروی زمینی که اسیر شده بودند نیز به جمع آنها اضافه شدند. آنها بسیار کثیف و نامرتب بودند و با دست بند به هم بسته شده بودند. وضعیت بسیار بد و زننده ای بود. بوی تعفن همه جا را گرفته بود. سالن برای خوابیدن 80 نفر بسیار کوچک بود. کمبود آب و غذا بیداد می کرد ولی با وجود همه مشکلات آنها سرگرد دانشور را که از افسران نیروی زمینی بود و درجه اش از همه بالاتر بود به عنوان فرمانده انتخاب کردند. او همه را به 8 گروه 9 نفری تقسیم کرد که هر گروه یک ارشد داشت که با فرمانده در تماس بود

 دانشور بارها به عراقی ها گفته بود می خواهد با مسئول زندان صحبت کند. پس از چند بار تذکر روزی مسئول زندان آمد و در جواب خواسته های اسرا گفت:وضع اسیران عراقی در ایران خیلی از شما بدتر است و ایرانیان حتی بعضی از اسیرانی را که مخالفت می کنند می کشند

سرگرد خلبان شروین از جا برخاست و گفت:شما کاملا در اشتباهید در اوایل جنگ که درایران بودم می دیدم که اسیران عراقی در بهترین شرایط زندگی می کنند و امتیازات زیادی از جمله نامه نگاری با خانواده هایشان، ورزش و هوا خوری و غیره دارند درحالی که شما حتی به قرارداد ژنو هم احترام نمی گذاریدشروین با صدای بلند تری ادامه داد:اگر شما فکر می کنید ایران اسیران شما را می کشد، شما هم می توانید ما را بکشید ولی حالا که زنده نگه داشته اید باید قوانین ژنو را در مورد ما اجرا کنید!جسارت او باعث غرور و افتخار اسرا شده بود. ولی مسئول زندان با خشم فراوان بدون این که چیزی بگوید زندان را ترک کرد. زندانیان با خود فکر می کردند پس در خاک دشمن هم می توان مردانه و با قدرت و شجاعت حرف زد و از دشمن نهراسید و همین فکر باعث شد تحمل آن شرایط کمی آسان تر شود.

 اخبار ایران و جبهه را هم پیگیری می کردید؟

 ما در ابتدای ورود به ابو غریب مانند اصحاب کهف زندگی می کردیم. از دنیا بی خبر بودیم. نه روزنامه ای به ما می دادند و نه کاغذ و قلم. همه چیز برای ما حرام بود. کتاب بر ما حرام بود. وقتی یکی از بچه ها می رفت اتاق نگهبان ها را نظافت کند، از زیر تخت آنها یکی دو تا روزنامه کهنه را می آورد و ما می خواندیم ببینیم چه خبر است. اصولاً خودمان برای آوردن روزنامه داوطلب می شدیم و می رفتیم. اوایل اینجوری بود. بعدها که ما خلبان ها تنها شدیم، یک مدتی ما را تحویل حفاظت اطلاعات نیروی هوایی دادند. یک سری امکانات برای ما آوردند. به طور مثال از آنان پنج جلد قرآن خواسته بودیم که آوردند. از سوی دیگر هر یک از بچه ها که یک نوع تخصصی داشت برای بچه ها کلاس می گذاشت. پزشک داشتیم کلاس کمک های اولیه می گذاشت. یکی کلاس زبان انگلیسی می گذاشت و بچه ها را انگلیسی درس می داد. یکی با زبان آلمانی آشنا بود و کلاس آلمانی می گذاشت. یکی ترک بود و کلاس ترکی گذاشته بود. در دوران اسارت یک چنین سرگرمی هایی داشتیم. به اضافه اینکه خودمان هم یک چیزهایی که به آن نیاز داشتیم تهیه می کردیم. در شامگاه دومین روز که به ابو غریب رفتیم، خدا رحمت کند خلبان رضا احمدی را، رفت جلو و ایستاد نماز و هشت نفر از خلبانان پشت سر او ایستادند نماز جماعت خواندند. شب بعد شدند 12 نفر، بعد از گذشت مدتی به تدریج در زندان ابو غریب نماز جماعت دایر شد.

 عراقی ها ممانعت نمی کردند؟

 خیر... فقط می گفتند صداتون بیرون نرود. زیاد کاری به نمازمان نداشتند. بعداً بچه ها شروع کردند به شعار دادن. گفتیم بابا این کار را نکنید. این بند زندان که در آن هستیم زیر نظر سازمان امنیت شان قرار دارد. حتی خود مسئولان زندان حق نداشتند به ما نگاه کنند. گاهی که ما را توی راهروهای زندان می بردند، مسئولان زندان چشمشان را به طرف دیوار می گرفتند. حق نداشتند ما را نگاه کنند. همین رضا احمدی که خدا او را بیامرزد قبل از این که به ما قرآن درس بدهد اینقدر وقت گذاشت تا «جزء عم» را از بر نوشت. خیلی بچه ای باهوشی بود. با همین «جزء عم» برای بچه ها کلاس آموزش قرآن دایر کرد. بعد که پنج جلد قرآن به ما دادند شروع کرد قرآن خواندن.
یکی از فعالیت هایی که همین رضا احمدی انجام می داد، برپایی کلاس درس تفسیر قرآن بود. به مسئولان زندان گفته بودیم که کتاب تفسیر می خواهیم و این خواسته را تأمین کردند. برای ما یک سری کتاب آوردند که در سطح دانشگاه تدریس می شد. رضا احمدی این کتاب ها را می خواند، و شب ها برای بچه ها یک ساعت کلاس تفسیر قرآن می گذاشت. بعد از مدتی تدریس صرف و نحو را شروع کرد. یعنی سرگرمی مان رفت و به سمت این مایه ها، کم کم دو جلد دیکشنری به ما دادند. یک جلد دیکشنری عربی به انگلیسی و یک جلد انگیسی به عربی، از آن پس هر کدام از بچه ها می نشستند و سرشان را به قرآن گرم می کردند. می نشستند معانی قرآن را از لغتنامه و دیکشنری پیدا می کردند. مهمترین سرگرمی های ما همین بود. روزی یک ساعت هم می رفتیم حیاط هواخوری و شروع می کردیم به ورزش.

 (برگرفته از خاطرات آزاده خلبان لشکری)

/ 2 نظر / 15 بازدید
زيرزمينيا

مطالبت واقعا عاليه خيلي باحاشون حال کردم همرو خوندم ... دوست داشتي يه نگاه هم به سايت من بکن دمت گرم [قلب][قلب]